|
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...
|
تا چه حد اين حرفها را ميتواني حس كني؟
حس كني دارد دلم بسيار عاشق مي شود
...
...
بدون هيچ مقدمه اي:
باران گرفت و پنجره ها را با سیلی خاطرات تو جان بخشید
بعد از تو بغض کال مرا باران از داربست پنجره ها می چید
وقتی که این خیال ترک خورده تصویر چشمهای تو را گم کرد
وقتی که باد رد عبورت را از سنگفرش کوچه ما برچید
خرداد بود و دخترکی تنها از ارتفاع چشم تو می افتاد
می رفتی و تمام تو را تقدیر از روزهای بعد تو می دزدید
یکشنبه ها مقابل چشمانم تابوت چشمهای تو را می برد
حتی مزار خاطره های تو بر التماس بی رمقم خندید
این آخرین ترانه بعد از توست بگذار اعتراف کنم اینرا
آنروز ـ صبح اول آذر ماه ـ بدجور شانه های دلم لرزید
لبخند می زدی و خودم را در آرامش نگاه تو گم کردم
من عاشقانه خواستمت اما هرگز کسی صدای مرا نشنید
...
...
ب د ر و د