|
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...
|
" يك نفرآمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دكمه هاي پيراهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود
حنجره اش از صفات آبي شط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتابهاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گلها كشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت..."
سهراب
...
غروب سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت رو به همه تسليت ميگم
خيلي دلم ميخواست توي اين روزها دست پر باشم اما نيستم نميدونم اسمش رو بايد تنبلي گذاشت، بي حوصلگي خستگي يا هر اسم ديگه اي كه بيشتر بهش بياد...اين چيزا مهم نيست مهم اينه كه الان دستهام از هميشه خالي تره .
كلي شعر نصفه و نيمه گوشه اتاقم كز كرده بودند كه به مناسبت سال جديد و رسم مزخرف خونه تكوني همشون رو دار زدم و توي يه قبرستان كوچيك به نام سطل زباله مدفونشون كردم.
حالا تنها چيزي كه برام مونده سه بيت از يه شعر نصفه و نيمه ست كه اينروزها دارم باهاش زندگي ميكنم :
سال هشتاد و هفت ميميرد همه دارند جشن ميگيرند
و پس از ان تمام ماهي ها كنج بغض اتاق ميميرند
سبزه ها ميروند بالاتر، تن اسفند ماه مي لرزد
سالي از راه مي رسد بي تو كه سرش به تنش نمي ارزد
چادرم خيس ميشود اما زير باران قدم زدن خوبست
گريه با طعم چشمهاي تو مثل يك چاي تلخ مرغوبست
...
سال هشتاد و هفت بهترين سال زندگي من بود سالي كه به اندازه هزار و سيصد و هشتاد و هفت سال بخشنده بود .توي اين سال قشنگي كه كم كم داره خاطره ميشه من چيزايي رو به دست آوردم كه سالها به دنبالش بودم شايد به همين خاطر هيچوقت منتظر سال جديد نبودم ولي با اين همه
سال جديد رو تبريك ميگم به همه اونهايي كه منتظرش بودن
...
...
التماس دعا
ب د ر و د