تبليغاتX
چرا گرفته دلت...! - بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

وتنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد

و خاصيت عشق اينست

...

...

...

با يك داستان كوتاه به روز مي شوم:

 

داشتم توي سالن راه مي رفتم كه مريم روبرويم سبز شد. همين كه چشمش به چشمانم خورد خنديد و گفت: " بالاخره شاگرد اول شدي ديگه! كلك چرا نگفتي؟ نترس ما كه شيريني نخواستيم." لبخندي زدم و در حاليكه كيفم را روي شانه ام جا به جا مي كردم از مقابلش كنار رفتم.ديگر برايم مهم نبود. مريم شانه هايش را بالا انداخت و دنبالم آمد

به مادرم قول داده بودم درسم را خيلي خوب بخوانم.قول داده بودم اولين كسي باشد كه كارنامه ام را مي بيند.قول داده بودم  دكتر شوم و همه را مجاني ويزيت كنم. اين قول را همان روزي دادم كه بابا مجبور شد دوچرخه اش را بفروشد تا داروهاي مادرم را بخرد.همان وقتي كه داشتم خون روي صورت بابا را پاك مي كردم.همان زخمي را كه صاحب خانه روي صورت بابا نشانده بود.همان وقتي كه مادر آنقدر سرفه كرد كه مجبور شديم او را به بيمارستان ببريم.

اما حالا ديگر هيچ چيز مهم نبود.به مادرم قول دادم اولين كسي باشد كه نمره هايم را مي بيند.كارنامه ام را تا كردم و توي كيفم  گذاشتم.

از ورودي مترو كه پايين رفتيم.مريم پرسيد:" كدام ايستگاه پياده مي شي؟" گفتم:"بهشت زهرا"

..

...

...

خداوند به هر پرنده اي دانه اي ميدهد، اما آن را داخل لانه اش نمي اندازد...

                                                                            ب د ر و د

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی 1387

ساعت 21:26

نويسنده ميترا السادات دهقاني |