|
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...
|
گوش كن
جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان، كفش پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي ست در آنجا كه تو را خواهد گفت:
"بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق ترست"
"سهراب"
...
...
...
كمتر از شش ماهه كه شروع به نثرنويسي كردم و دارم سعي مي كنم كه اين نوشته ها درقالب داستان (كوتاه )در بياد،اين اتفاق نمي افته مگر با راهنمايي شما...
...
...
"چراغ سبز شد"
زانوهايم را بغل زدم و روي جدول كنار خيابان نشستم،همه چيز عادي بود،
همه كس و همه چيز.
اكبر جعبه كوچك ترازويش را بغل گرفته بود و مجتبي كيسه فال ها را.
مريم مدام خميازه مي كشيد.بار دومي بود كه مي ديدمش.تازه كار بود،
دلم برايش مي سوخت،مثل تو كه دلت برايم مي سوخت،وقتي ترمز
مي زدي وقتي مجبور بودي ترمز بزني وقتي دلت مجبور بود برايم
بسوزد.مريم سرش را روي شانه ام گذاشت.حسن سيگارش را روي زمين
انداخت ونيم خيز شد تا خيابان را برانداز كند. درست مثل تو، كه اول مرا
برانداز مي كردي بعد دلت ميسوخت وقتي مجبور بودي ترمز كني و گلهاي
پلاسيده پشت شيشه را...بخري
حسن ابروهايش را درهم بردو زير چشمي نگاهم كرد
سرم را بي تفاوت برگرداندم.مريم چشمهايش را باز كرد و من دلم دوباره برايش
سوخت.
حسن مرا دوست داشت ... خيلي زياد...اندازه سيگارهايش ...و من خوب
مي دانستم كه يك روز مرا هم له مي كند شبيه سيگارهايش.
داشتم مريم را بلند مي كردم كه مصطفي ترمز كرد مثل هميشه جا نبود.ما ايستگاه
آخر بوديم.دسته گلها را برداشتم و خودم را به زور جا دادم. با اينكه ديشب پاي
گلها آب نريخته بودم گلها تازه تر بودند تازه تر از هرروز.
مي خواستم بگويم يعني بايد همه چيز را مي گفتم. همه ي ان چيزهايي را كه
نمي دانستي و من خوب مي دانستم.بايد ميگفتم حتي اگر تفاوتي نمي كرد،
حتي اگر تو مي رفتي و منمثل هميشه تنها مي ماندم.
به چها راه رسيديم،همه پياده شدند.حسن دستم را گرفت تا پايين بيايم و من
دست مريم را.هنوز وقت داشتم...هنوز يك ربع ديگر باقي مانده بود.موهايم
را مرتب كردم و روسريم را محكم.
قرار بود اتفاق عجيبي بيفتد خيلي عجيب ... بايد دلشوره مي داشتم...گونه هايم
بايد سرخ تر مي شد و تنم ...انگار بايد به رعشه مي افتاد.
قرار بود اتفاق عجيبي بيفتد اما من آرام بودم خيلي آرام، شبيه حسن، وقتي سيگار
مي كشيد و مرا تماشا مي كرد.
صورتم را برگرداندم، داشتي مي آمدي...ربان موهايم را باز كردم و به سرعت
دور دسته گلها پيچيدم.ايستادي ،نگاهت كردم تمام استخوانهايم از درد ناليد...
پاهايم سست شد و دستانم منجمد.ناي ايستادن نداشتم ،سرم را روي شانه هاي
مريم گذاشتم اتومبيلت شبيه يك باغ گل بود درست شبيه يك باغ گل.تو
مي خنديدي .از پشت پنجره. به من نه...به دختري كه كنارت بود.
چراغ سبز شد،حسن داشت سيگارش را له مي كرد و تو... مرا.
يادمان باشد كه: خدا جانشين همه نداشتنهاست........
ب د ر و د