تبليغاتX
چرا گرفته دلت...! - چراغ هاي رابطه خاموشند...
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...

مرا پناه دهيد

اي اجاقهاي پرآتش-اي نعل هاي خوشبختي

و اي سرود ظرفهاي مسين در سياهكاري مطبخ

و اي ترنم دلگير چرخ خياطي

و اي جدال روز و شب فرشها و جاروها...

...

...

...

قبل از هر چيز بزرگترين عيد شيعيان "غدير" رو بهتون تبريك ميگم.يادمون باشه كه غدير مياد تا ما يكباره

ديگه مسئوليت شيعه بودن رو به خاطر بياريم

...

...

به قول يكي از دوستان، موتور از رده خارج شعر ما خيلي وقته كه خاموش شده.با اين همه اين چهارپاره

رو تقديمتون ميكنم.اين روزها اونقدر خسته و افسرده هستم كه حتي شعر رو كه هميشه مايه آرامش

روانم بوده فراموش كردم.اين چهارپاره نيم ساعت قبل از به روز رساني وبلاگ متولد شده.ضعفهاش رو به

بزرگواريتون ببخشيد...بايد بيش از اينها روش كار كنم

 

به قول فروغ:

"ميان پنجره و ديدن، هميشه فاصله ايست

چرا نگاه نكردم؟؟"

 

 

امشب تمام زندگيم را بغل زدم

دارم به سمت هيچ سرازير مي شوم

اين جاده ها به غربتم ايمان مي آورند

وقتي كه از تمام خودم سير مي شوم

 

خاكستر حيات مرا باد مي برد

هجده بهار تلخ مرا چنگ مي زنند

وقتي كه حاجيان دو چشمان روشنت

تنديس خاطرات مرا سنگ مي زنند

 

بر شانه هاي كوچك من ردپاي تست

داري درخت مي شوي و بار مي دهي

داري درخت مي شوي و روي شاخه هات

گنجشكهاي قلب مرا تار مي دهي

 

احساس ناگوار مرا شخم مي زني

در چشمهات بذر جدايي نهفته است

در چشمهات دختركي سرد و بي قرار

در گور خيس فاصله اي دور خفته است

 

دارم سقوط مي كنم و فكر مي كنم

شايد دوباره دست برايم تكان دهي

شايد دوباره فاصله ها خط خطي شوند

در دستهات دست مرا هم امان دهي

 

اما نه،اتفاق مي افتد: تو نيستي

من دارم از تمام خودم سير ميشوم

اين جاده ها به غربتم ايمان مي آورند

دارم به سمت هيچ سرازير مي شوم

**********

 

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

                  به ويرانه هاي باغ هاي تخيل

                                                                          بدرود....

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

ساعت 21:7

نويسنده ميترا السادات دهقاني |