تبليغاتX
چرا گرفته دلت...! - و می گویی با یک لحن بارانی:خداحافظ...
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...

 

 

چه اسمان عجيبي ..

سفر

 بهانه اغاز منتهي شدن ست

                     به يك حقيقت خاموش در سكون مانده...

 

 

 

 

حرفي نيست يعني حرفي براي گفتن نداريم و تنها به اعجاز چشمان يكديگر ادامه مي دهيم و زنده مي مانيم.زنده ماندن را غريزه به ما آموخت و زندگي كردن را؟؟!!!

و مرگ را؟؟!مرگ را زندگي كردن به ما مي آموزد و اكنون كه ما از صرف اين فعل عاجزيم ايا چگونه ممكن است به حقيقت زيباي  مرگ زيبا بنگريم...

 

(( يك دقيقه سكوت به احترام تو،، كه امروز بر روي ابرها قدم مي زني ))

 

دور از تمام آنچه مرا قد كشيده است

دارم ميان كودكيم تاب مي خورم

دارم براي مجلس ترحيم چشمهات

كپسول هاي قرمز كمياب مي خورم

..

..

..

هميشه راه گريزي هست..گريز از خويش و پيوستن به كسي كه لايق پرستيدنست...حتي وقتي دستهايت به اسمان نمي رسد حتي وقتي پرنده نيستي و بال نداري و پرواز را نمي داني... هميشه راهي هست  ....

 

دستهايم به آسمان نرسيد به ضريح تو دست خواهم برد

من همان كفتر سياهم كه گوشه گنبد طلايت مرد

 

**

**

**

خيلي سخته به دوش كشيدن احساس تلخي كه من اين روزها دارم و شايد شما هم تجربه كرده باشيد.وقتي با هزار اميد و ارزو پله هاي دانشگاه رو بالا ميرين.با كلي بدبختي اتاق نهاد رو پيدا مي كنين ،كلي فرم پر مي كنين تا بالاخره تبت نام شين

سختتر از اون انتظاريه كه يك هفته بايد به دوش بكشين تا بالاخره ببينين چي ميشه؟

به سفارش خيليا توي اين يه هفته به همه امامزاده ها سر ميزنين و كلي نذر و نياز مي كنيد.كلي دعا،مناجات...و كمر دونه هاي تسبيحي كه زير دستاتون اروم اروم خم ميشه..

بعد از يه هفته با هزار دلهره بهتون خبر مي رسه كه امسال هم نشد..نشد كه برين...من ديگه به اين نشدنها عادت كردم ...به اين كه خدا دوس نداره يكي مثه من پاشو توي خونه قشنگش بذاره

من به اين نشدنها عادت كردم

من به اين نشدنها خيلي وقته عادت كردم

..

..

..

..

خيلي وقته نتونستم شعر بگم.چند بيت از يه شعر نيمه كاره رو تقديمتون مي كنم.ان شاء الله كاملش رو توي پستهاي بعدي مي خونيد:

 

گيسوان نسيم پيچيده ست در حرير غبار پنجره ها

عصر يك روز سرد پاييزيست دل من داغدار پنجره ها

 

التماس مرا بغل كرده ردپايي كه در تصرف توست

رفتي و ابتداي جاده شبي دست باران تمام من را شست

 

گم شدي در هميشه ي پاييز،در ميان سكوت وحشي دشت

و تو باران شدي و من هرگز به مسير تو برنخواهم گشت

 

پشت پاي تو اشك مي ريزم نذر سالم رسيدنت به بهار

نذر پايان گرفتنم پشت بغض پاييزهاي ماتم دار

......

......

......

......

يادمان باشد:

بزرگترين شكست،تلاش براي فاش كردن رازهاييست كه ديگران از دركش عاجزند

                               

                                                                                                    بدرود

 

 

+ تاريخ یکشنبه دهم آذر 1387

ساعت 23:15

نويسنده ميترا السادات دهقاني |