تبليغاتX
چرا گرفته دلت...!

چرا گرفته دلت...!

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...

خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام ...!

 

بعداز  مدتها آمده ام با حرفهای بسیاری که برای نگفتن دارم

و چهاپاره ای که تقدیمش میکنم به یک انسان خوب و مهربان که مرا نمیشناسد حداقل اینکه مرا به خاطر نمی آورد.

 

 

 

عشق یک ناگهان مجهول ست

وسط روزهای غمگینم

خواب دیدم که دورتر شده ای

از من و خوابهای سنگینم

 

خواب دیدم که ردپای تو را

باد از قلب کوچه می دزدید 

یک نفر داشت با تمام وجود

به تمام گذشته می خندید

 

هر شب عطر خیالتان دارد

از تن خاطرات می ریزد

هر شب از چشم خسته ام باران

مثل نقل و نبات می ریزد

 

عشق اما چه چیز غمگینی ست

بارش بغضهای پاییزی

وقتی از شاخه نگاه کسی

مثل یک برگ کهنه می ریزی

 

قلب من مثل کودکی بیمار

همه جای تنش ورم کرده

در سکوت همیشه تبدارم

یک نفر بغض تازه دم کرده

 

گاهی اوقات حاصل یک عمر

غصه هایت به باد خواهد رفت

یک نفر خرد می شود اما

دیگری شاد شاد خواهد رفت

 

من از این حس تازه لبریزم

تو ولی سخت سربه راهی مرد

کاش از خود سوال می کردی

چشم هایت چکار با من کرد؟!

 

زندگی سخت می شود گاهی

وقتی اینطور سرد و مغروری

حق ندارم که عاشقت باشم

وقتی از دستهای من دوری

 

حق ندارم که عاشقت باشم

نام من را به خاطرت نسپار!

لطف کن دستهای گرمت را

از سر خوابهای من بردار

 

خسته ام خسته از تمام خودم

از جهانی که مثل من تنهاست

من خودم را به دار خواهم زد

آخر داستان ما زیباست  !

 

ب د ر و د

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:8  توسط ميترا السادات دهقاني  |