تبليغاتX
چرا گرفته دلت...!
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...
 

تا چه حد اين حرفها را ميتواني حس كني؟

حس كني دارد دلم بسيار عاشق مي شود

...

...

بدون هيچ مقدمه اي:

 

باران گرفت و پنجره ها را با سیلی خاطرات تو جان بخشید

بعد از تو بغض کال مرا باران از داربست پنجره ها می چید

 

وقتی که این خیال ترک خورده تصویر چشمهای تو را گم کرد

وقتی که باد رد عبورت را از سنگفرش کوچه ما برچید

 

خرداد بود و دخترکی تنها از ارتفاع چشم تو می افتاد

می رفتی و تمام تو را تقدیر از روزهای بعد تو می دزدید

 

یکشنبه ها مقابل چشمانم تابوت چشمهای تو را می برد

حتی مزار خاطره های تو بر التماس بی رمقم خندید

 

این آخرین ترانه بعد از توست بگذار اعتراف کنم اینرا

آنروز ـ صبح اول آذر ماه ـ بدجور شانه های دلم لرزید

 

لبخند می زدی و خودم را در آرامش نگاه تو گم کردم

من عاشقانه خواستمت اما هرگز کسی صدای مرا نشنید

...

...

ب د ر و د

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

ساعت 10:33

نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آنوقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین  عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

...

...

امروز سه شنبه است:

                پانزدهم اردیبهشت ماه یکهزارو سیصدو هشتادو هشت

                                                                          

...

...

...

خدا نخواست پرنده بدون پر باشد

که باغ سبز جوانیت بی ثمر باشد

خدا نخواست که آغوش گرم چشمانت

اسیر بی کسی چشمهای تر باشد

تو ساده می گذری از کنار من حتی

اجازه نیست که چشمم به سمت در باشد

چه سرنوشت غریبیست این که بعد از تو

کسی شبیه من اینطور دربه در باشد

کسی شبیه من اینطور بی قرار شما

کسی شبیه تو اینقدر بی خبر باشد

 

ب د ر و د

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

ساعت 21:52

نويسنده ميترا السادات دهقاني |