|
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...
|
هر كي مي پرسه حالمو مي گم همه چي عاليه
هيچكي نمي دونه چقدر جاي تو اينجا خاليه
...
...
...
...
و يك داستان:
هوا آنقدر سرد بود كه مجبور شد زانوهايش را بالا ببردو دستانش را دور ان قلاب كند.ساعت از نه گذشته بود.سلف را نيم ساعت پيش بسته بودند.خيلي وقت بود كه قيد شام خوردن را مي زد.خيلي وقت بود كه دستانش را دور زانوهايش قلاب مي كرد.خيلي وقت بود شبها روي اين نيمكت فلزي روبه پنجره مي نشست.پنجره كوچكي كه تنها زيباييش كسي بود كه سايه اش هر شب ، پنجره را تيره و روشن مي كرد.مريم از اين سايه زياد ميگفت. دوست داشت به مريم تلفن كند،دوست داشت ، اما يادش آمد كه مريم يكسال تمام است آنطرف نرده ها زندگي مي كند..يادش آمد كه مريم يكسال تمام است خانه كوچكي دور از اينجا دارد.دور از اينجا و دلتنگي هايش.خانه كوچكي در بهشت زهرا.خانه كوچكي كه حتي تلفن نداشت.اشك روي صورتش را پاك كرد.ساعت از نه گذشته بود.يكبار ديگربه همه دلخوشي هاي كوچكش نگاه كرد، به آنطرف نرده ها ، به پنجره كوچك روبه روي نيمكت و سايه ي نيمه جاني كه پشت شاخ و برگ درختان كوچه پنهان بود، همان درختان خوشبختي كه هر روز عبور اين سايه نيمه جان را مي ديد. سرش را بين دستانش برد و انگشتانش را رو شقيقه اش فشرد. از روي نيمكت بلند شد و خودش را كشان كشان به پله هاي ساختمان رساند.خواست بالا برود كه چشمش به تابلوي ورودي افتاد:"مركز نگهداري از دختران بي سرپرست آفتاب...تاسيس1360"
...
...
ب د ر و د