|
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...
|
در دل من چيزيست،
مثل يك بيشه نور،مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم،كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت،بروم تا سر كوه.
دورها اوايي ست كه مرا مي خواند
اندره ژيد در قسمتي از كتاب "مائده هاي زميني"مي نويسد:
تنها خداست كه نمي توان در انتظارش بود،در انتظار خدا بودن،يعني در نيافتن اينكه او را هم اكنون در وجود خود داري.تمايزي ميان خدا و خوشبختي قائل مشو و همه خوشبختي خود را در همين دم قرار ده...
و من اين روزها دارم به اين باور مي رسم.به اين حقيقت زيبا كه :
تنها خداست كه نمي توان در انتظارش بود،
..
..
..
..
..
و اما چارپاره
اين سنگ قبر كوچك و نم ديده مال من
اين اسمان كران به كرانش براي تو
وقتش رسيده دل بكنم از گذشته ها
وقتش رسيده جان بدهم زير پاي تو
پرواز مي كني و دلم را به اسمان
به رد بالهاي تو پيوند مي زنم
من اخرين نگاه تو را پشت پنجره
به تكه هاي پيرهنم بند مي زنم
تشييع مي شود همه گريه هاي من
بر روي دوش خسته ي اين شعر نيمه جان
من بغض سالخورده ي خود را به جاي تو
تقديم مي كنم به نفس هاي اسمان
آتش بزن به خرمن احساس مزرعه
من خوشه هاي پيكرم از مرگ رازي است
احساس بي تو پلك زدن مثل غربت
اين كه تمام زندگيت را ببازي است
له مي كند تمام مرا ردپاي تو
شايد خزان خسته مرا هم امان دهد
شايد پس از گذار هزاران بهار تلخ
دست تو سنگواره ي من را تكان دهد
*********
**جشنواره بين المللي شعر صلح فراخوان داد
براي شركت در اين جشنواره حداكثر 3 اثر خود را تايپ كرده و تا هفتم اذر ماه(7/9/87) به دبيرخانه جشنواره ارسال كنيد
به خاطر داشته باشيد كه به همراه اثار خود بيوگرافي كوتاه(حدود 4 خط) ،يك قطعه عكس،ادرس محل سكونت وشماره تماس خودتان را ضميمه كنيد.
موضوع : صلح
تاريخ برگزازي جشنواره: 26/2/1388به دبيري: خانم ريرا عباسي
پست الكترونيك : riraabbasi@yahoo.com
براي اطلاعات بيشتر به www.ppf.ir مراجعه كنيد
**جشنواره شعر و داستان "كريمه اهل بيت" هم فراخوان داد
موضوع : حضرت معصومه(س) و موضوعات پيرامون ايشان
اخرين مهلت ارسال اثار: 30 مهر ماه 1387
ادرس:قم،خيابان ساحلي،اداره ارشاد قم
** چهارمين جشنواره شعر و داستان جوان با نام «فلك الافلاك» از اول تا چهارم اسفند در خرم آباد برگزار ميشود.
شاعران و نويسندگان جوان از سنين 17 تا 25 سال ميتوانند تازهترين آثار خود را به اين جشنواره ارسال كنند. مهلت ارسال آثار، تا پايان ديماه خواهد بود.
علاقهمندان ميتوانند در حوزه شعر سه اثر و در بخش داستان با دو اثر شركت كنند. ارسال يك نسخه از هر اثر كافي است و آثار بيشتر بدون بررسي كنار گذاشته ميشود.
علاقه مندان به شركت در جشنواره ميتوانند آثار خود را به آدرس: تهران، تقاطع خيابان حافظ و سميه- حوزه هنري، مركز آفرينشهاي ادبي، امور ادبي استانها و يا به صندوق پستي 1677/ 19815 ارسال كنند.
قيد عبارت "مربوط به جشنواره «فلك الافلاك»" در پشت پاكت الزامي است
بدرود...
دارم نهنگ مي شوم اما چه فايده
حال دلم گرفته تر از حال كوسه هاست
اين روزها غريبانه دلتنگم براي خودم و ..براي دلتنگي هايم
البته مثل هميشه سعي مي كنم خودم را به بي خيالي بزنم و فكر كنم هيچ اتفاقي نيفتاده و قرار هم نيست كه بيفتد.اما .......اما كاش ميشد تمام انچه هست قابل انكار باشد.
به قول يك خواننده خوب :......"همه حرفاااا كه آخه گفتني نيست...."
انقدر دلتنگم كه مي خواهم فرياد بزنم اما نمي دانم بر سر كدام اتفاق عجيبي كه قرار است رخ دهد؟!
دارم به يك سكون حقيقي ميرسم.دلم مي سوزد،دلم براي آن شعرهايي مي سوزد كه انتظار تولدشان را مي كشند غافل از اين كه روزمرگي ام در انديشه نابوديشان لبخند مي زند
خدايا چقدر دلتنگم...
دلم مي سوزد ...دلم براي غزلهاي امروز مي سوزد. براي غزلهايي كه در فضاي گنگ ادبيات امروز دست و پا مي زنند،توي اين همه جنگ و دعواهاي ادبي!!!آدم گريه اش مگيرد،اين همه فحش و دروغ و تهمت به خاطر...؟! اما باز جاي شكرش باقيست كه يك ادم هستند كه هنوز براي احياي ادبيات حقيقي اين سرزمين تلاش مي كنند. يك عده آدم كه قبل از انكه شاعر باشند،انسانند ، انسان به معناي واقعي كلمه.....
***
اين روزها براي يك نفر ديگر هم دلتنگم...
براي" فروغ.."
"فروغ" كسي ست كه هرگز نمي تواند اشكهايش را پنهان كند و خنده هايش را..
"فروغ "كسي ست كه مهربانيش را بايد توي جيغ هاي بلند و اخم هاي شيرينش جستجو كني
"فروغ" كسي ست كه اين روزها هميشه هست :
توي اتوبوس
كلاس زبان
بين پرسه زدنهاي خيابان فرمانداري
توي راهروهاي دانشگاه
روي نيمكتهاي پاييزي پشت شهرك كه هيچ وقت خالي نمي ماند
"فروغ" كسي ست كه عاشقانه دوستش دارم و اين را حالا كه صدها كيلومتر از هم دوريم بهتر مي فهمم
"فروغ" خواهر مهربانيست كه براي دوباره به آغوش كشيدنش،چشم به راه گام هاي پاييزي چهارم آبان ماه نشسته ام........
هنوز غصه مرا گريه مي كند هر شب
هنوز دور تنم پيله مي تنم ،خواهر
از ان زمان كه تو رفتي چقدر دلتنگم
به آسمان و زمين چنگ مي زنم خواهر
................................................
***
و اينكه بايد بگويم هنوز شاعرم و شعر را با همه بي كسي اش دوست دارم...
فنجان خاطرات تو را سر كشيدم و
خيره شدم به قاب همين عكس مسخره
به روز هاي قشنگي كه باد آمد و برد
به جمله هاي آخر اين فكس مسخره
به غربت هميشگي ام كنج اين اتاق
به اضطراب كهنه اين شعر تازه دم
من خيره مي شوم به همين جاده هاي دور
(و اتصال گنگ دو تا زندگي به هم) #
من خيره مي شوم كه تو را جستجو كنم
روي زلال آينه هاي شكسته دل
وقتي كه هيچ حادثه اي سر نمي كشد
از پلك خيس پنجره هايي كه خسته دل
در اختناق فاصله ها گريه مي كنند
در ابتداي يك شب پاييزي بلند
حالا به ساده لوحي اين شعرها،عزيز
از راه دور با همه ي هستي ات بخند
تو آن تصور گنگي كه ردپايت را
در اغتشاش علفهاي هرز گم كردم
و سالهاي درازيست كنج اين تابوت
سراغ نيمه اين قلب خسته مي گردم
تمام فاصله ها در تنفسم جاريست
به انضمام همين بغض هاي پاييزي
برات نامه نوشتم اگرچه مي دانم
تو واژه واژه مرا دور دور مي ريزي
-------------------------
# چسباندن به زور دو تا زندگي به هم.....ياسمن قاسمي پور
بدرود...
براي انان كه زيبا رفتند تا ما زشت نمانيم...
اين روزها كه دست من از عشق خالي است
"چيزي شبيه بغض تو در اين حوالي است"
تها به نصب نام تو در كوچه دلخوشيم
اين عصر،عصر واقعه بي خيالي است
اين عصر،عصر پرسه زدن هاي گيج و گنگ
در ابتداي بي رمق خشكسالي است
وقتي كه چشم جاي پريدن به آسمان
زندان تاروپود پر آشوب قالي است
ما را ببخش،رفتي و حالا به جاي بال
خاكستر پرنده شدن با اهالي است...
ويك داستان كوتاه، با كسب اجازه از دوستان داستان نويس كه سرك كشيدن بي جايم را در اين وادي به بزرگواريشان مي بخشند...
دستش را داخل كيف چرميش برد و نگاهش را به اطراف متمركز كرد.همه جور آدم ،همه جور قيافه،تنها چيزي كه بين آنها مشترك جلوه ميداد،رفتن بود.او هم تقريبا شبيه انها بود با همان هدف و با همان احساس،تنها چيزي كه او را با يك ديوار بتوني بلند از بقيه جدا مي كرد،تنهاييش بودو ديگر چه فرق مي كرد تنها باشد يا يك ايل پشت سرش خاك بلند كنند؟! با خودش فكر كرد وقتي قرار است نباشم ....وقتي قرار است بروم ديگر اشكهاي يك عده ادم علاف چه اهميت دارد...
دستش را داخل كيف چرميش برد و داشت فكر ميكرد كه خوب مي شد اگر قبل از رفتن به مادربزرگ پيرش كه سالهاست گوشه ان كهريزك لعنتي كز كرده سري ميزدو بعد ابروهايش را در هم برد و عينك دودي را از روي چشمانش برداشت.اهي كشيد و روي صندلي خاك خورده كنار ستون نشست.درميان افكار درب و داغونش پرسه مي زد كه ناگهان خانم نسبتا جواني با عجله كنارش نشست و با هيجان عجيبي سلام كرد.هر چند كه حوصله صحبت كردن نداشت اما صورتش را برگرداند و تا خواست حرفي بزند،زن بادبزن چوبي اش را تكان داد و با ناراحتي گفت:"از وقتي كه پروازهاي خارجي را به اينجا منتقل كردند همين اوضاعه،يكي نيست بهشون بگه مگه مهراباد چش بود "
با تكان دادن سر حرف زن را تاييد كرد.زن بدون معطلي سوال ميكرد،حرف ميزد و حتي پاسخ سوالها را خودش مي داد.
-- "ميدونيد من بار اول نيست كه پاريس ميرم ،شوهر من يه بيزينس كاره، خيلي هم درامد داره،از اون شوهرايي كه همه ارزوشو دارن،البته منم چيزي كم ندارم....خلاصه اين كه همه به زندگيمون حسادت ميكنن"
صورتش را برگرداند تا مجبور نباشد چهره زن را با ان دهان گشادش تحمل كند.يادش امد كه حالش از اين جور ادمها به هم ميخورد.اصلن شايد به خاطر همين ادمهاي نادان و دنياي لجن گرفته شان بود كه ميخواست برود.دستش را روي صورتش گذاشت و سرش را تا زانوهايش پايين برد.ديگر هيچ صدايي را نمي شنيد.با خودش گفت چرا اينجا؟! ولي بعد فكر كرد چه فرق مي كند كجا،وقتي قرار است برود ديگر چه فرق مي كند از كجا برود.
عينكش را روي چشمانش گذاشت و يك بار ديگر همه جا را خوب بر انداز كرد، انگار حالا كه مصمم تر از هميشه قصد رفتن داشت دنيا زيبا تر شده بود و جذاب تر و بودني تر.در همين احوالات بود كه صدايي از بلندگوي فرودگاه شنيده شد: "مسافرين محترم پرواز شماره 841 ....."
ديگر داشت دير ميشد. دستش را داخل كيف چرمي برد و در آوردش،هنوز تيز بود،مثل همان روزها كه بازوي مادرش خراش افتاد و او تنها كاري كه توانست بكند،اشك ريختن بود.تيز بود و به كارش مي آمد. دستش را روي كيفش گذاشت ، چشمهايش را بست و در حالي كه به چاقوي روي مچ دستش فشار مي آورد تمام اتفاقات اين بيست و چهار سال را مرور كرد و مادربزرگش راكه سالها گوشه ان كهريزك لعنتي كز كرده بود و مسافر پرواز 841 را كه هرگز به مقصد نرسيد...
بدرود...