تبليغاتX
چرا گرفته دلت...!
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...

بي تو ،كه ساده ميگذري از من و غزل...

 

سلام ميكنم به همه آنهايي كه مي آيند و كامنت ميگذارند،همه انهايي كه مي آيند و كامنت نميگذارند و همه انهايي كه نمي آيند و كامنت نمي گذارند....

اميدوارم در اين ماه مهربان توبه هاتان قبول درگاه خداوند باشد،يادمان باشد كه:

       "يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست..."

 

  شايد اين پست كمي طولاني باشد اما كاش وقت بگذاريد و.... راهنمايم باشيد...

از همه تان ممنونم.                                              

                                    ****************************

گره اخر را زدم . مادر هنوز گريه ميكرد.دايي حسن داشت مشكي اش را به تن ميكرد كه گفت:"اميدي نيست"وخاله آذر بلند شد كه حلوا درست كند.گره آخر را زدم و چشمانم را زير هاله اي از اشك پنهان كردم.همه جمع شده بودند ولي او هنوز نرفته بود و من نمي دانستم چرا همه دوست دارند او زودتر برود.چرا همه از رفتن خوششان مي آيد؟!

قرار بود تا ظهر برايمان خبر بياورند والان نيمه شب بود.دايي حسن گفت:"چرا اينقدر دير كردند!" خاله آذر گفت:"امروز تموم نشه،فردا...چه توفيقي مي كنه؟!" و مادر هنوز گريه ميكرد.خاله آذر ظرف حلوا را روي طاقچه گذاشت و دايي حسن يكي شان را برداشت و خورد.بعد قيافه اش در هم رفت و آهسته گفت:"تلخه".خاله اذر همانطور كه روسريش را جابه جا مي كرد،جواب داد:"مرگ حقه برادر،چه تلخ چه شيرين" ولي او هنوز نرفته بود. گره آخر را زدم و روي دوشم گذاشتم . براي من توفيق ميكرد، براي من فرق داشت ،براي همين بود كه گره اخر را زدم.براي همين مادر هنوز گريه ميكرد و من تا امامزاده يحيي دويدم

نيمه شب بود و همه جا تاريك. قالي را روي زمين گذاشتم،هنوز سبز بود مثل آن وقتها كه گره اول را زدم وحالا ضريح پر از گره شده بود و من يادم نمي آمد كدامشان مال من است،براي همين گره آخر را زدم و روي دوشم گذاشتم وتا امامزاده يحيي دويدم.صورتم را به ضريح چسباندم و زانوهايم را بغل گرفتم.تك تك گره هاي قالي را زير دستانم لمس كردم.يادم آمد كه مادر مي گفت:"گره آخر را كه زدي قربانش شوم از عرش كبريائيش پايين مي آيد و بازش مي كند.آنوقت ديگر نه من گريه مي كنم نه تو.آنوقت ديگر هيچ كس نمي رود" اما حالا نمي دانستم چرا همه از رفتن خوششان مي آيد و مادر هنوز گريه ميكند.چشمانم را بستم تا خودش بيايد و گره ام را باز كند...

با صداي شيوني كه از بيرون مي آمد، بيدار شدم. دستانم هنوز روي قالي بود و صورتم هنوز خيس خيس .بلند شدم تا از كنار پنجره بيرون را نگاه كنم.مادر هنوز گريه ميكرد و چيزي شبيه به تابوت روي دوش دايي حسن سنگيني. خاله آذر نگاهم كرد و آهسته گفت:"نگفتم؟!چه فرق مي كنه ،امروز يا فردا..."اشك در چشمانم حلقه زد.نگاهم به قالي روبه روي ضريح گره خورد...من كه گره آخر را زده بودم پس چرا  نيامد؟!چرا او رفت؟!چشمانم را بستم.انگار خاله آذر راست ميگفت.

                                        ***********************

و اما غزل:

 

و من به آخر اين جاده ميرسم،اكنون

مرا ببخش اگر غلت ميزنم در خون

 

مرا ببخش اگر ميروي و قبل از آن

به هر چه بود و نبودست ميشوي مديون

 

به روشنايي اين ماه مهربان سوگند

كه كار هر دويمان مي كشد شبي به جنون

 

وبعد توي تواريخ عهد دقيانوس

به ردپاي تو لبخند ميزند مجنون

..

..

..

 

يادمان باشد:خدا جانشين همه نداشتن هاست....

                                                                             بدرود...

+ تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387

ساعت 23:58

نويسنده ميترا السادات دهقاني |

    

كاش دلتنگي هم نام كوچكي مي داشت...

 

 

 

وقتي كه يك تفاوت ساده در حرف

 

كفتار را به كفتر

                     تبديل مي كند

 

بايد به بي تفاوتي واژه ها و

               

                  واژه هاي بي طرفي مثل نان

                

                  دل بست

 

نان را از هر طرف كه بخواني نان است.....

                                                        

                                                       قيصر امين پور

 

 

                                ***********************

 

 

با يك غزل و شعري كه چند بيت مانده تا غزل شدنش را جشن بگيرم

 به روز ميشوم

 

 

 * گم شدي در هميشه پاييز در ميان سكوت وحشي دشت

 و تو باران شدي و من هرگز به مسير تو برنخواهم گشت

 

 كه تن خسته مرا پاييز روي تابوت برگها مي برد

 كه تو آرام و سرد يخ زده اي بين پس كوچه هاي مبهم رشت

 

پشت پاي تو اشك مي ريزم مثل اين ابرها كه بي تابند!!

 با نگاهي كه غرق رفتن تو بين تقويم ها تو را مي گشت

..

..

..

 

 

 * لطفا از اين غزل كمي آهسته بگذريد...

 

 دوباره پرسه زدن  در مسير تكراري

 ورقص حادثه در لحظه هاي اجباري

 به جز حكايت چشمان خيس من اي عشق

 بيا بگو كه چه در آستين خود  داري!

 بيا وشخم بزن تكه تكه هاي مرا

 كه حتم دارم از احساس من خبر داري

 منم كه پشت غزلهاي خيس پنهانم

 منم كه در شريان تو ميشوم جاري

 تو شكل آن شبحي كه تبر به دوشش داشت

 وشاخه شاخه مرا در خودم مي آزاري

 

 مرا به ياد بياور،آهاي ژان والژان

 براي اين كوزت خسته مي كني كاري؟!

 

 

                       **********************

 

 

 تنها افراد باشهامت هستند كه ميتوانند به چيزهايي كه به راحتي راه حلي ندارند

 به چيزهايي كه اغلب به اشتباه مي انجامند

 به چيزهايي كه علل آن نامشخص است

 به چيزهايي كه ناگزير به پذيرش و سازگاري با آن هستيم نگاه كنند

 و بالاخره افراد با شهامت هستند كه مي توانند به تفاوت ها

 بي انكه خود را از آن كنار كشيده و از آن فرار كنند نظر افكنند

 

 

                                                                         بدرود...

 

+ تاريخ جمعه یکم شهریور 1387

ساعت 23:53

نويسنده ميترا السادات دهقاني |