|
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...
|
اين روزها.......
تولدم مبارك...
تو رفته بودي و باران هنوز مي باريد
و سيل امد و چشمان كوچكم را برد
و بعد توي تمام كتابها خوانديم
كه ديو شب پري قصه هاي ما را خورد
تو رفته بودي و كبري شعر من ،انگار
به پوچ بودن تصميم خود مي انديشيد
كنار پنجره هاي هميشه در ترديد
به چارشنبه ي تقويم خود مي انديشيد
هنوز پشت همين شعرها،دل سارا
نشسته چشم به راهت،بهار مب خواهد
هنوز از سبد ميو ه هاي دارايش
براي حوض نگاهم انار مي خواهد
هنوز پشت همين جاده هاي بي برگرد
به انتظار تو لبخند مي زنم،وقتي
كه فكر مي كنم ان دورهاي در ابهام
بدون غربت من تا هميشه خوشبختي
بدرود
من به يك اينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم.....
سلام دوستان خوبم
شعر جديدي ندارم ولي..... . ولي نميدونم چرا دلم مي خواست به روز كنم
.به هر حال اميدوارم اين كار قديمي رو بخونيدو نظر بديد و اگر قابل لذت
بردن بود لذت ببريد.
ارام باش دخترك قصه هاي من
وقتي كسي براي تو اشكي نريخته
وقتي سوار سبز تو يك روز ناگهان
از قصر شيشه اي نگاهت گريخته
ارام باش قصه به اخر رسيده است
ديگر كدام جاده تو را داد مي كشد؟
جز چشم اشكبار تو اي دختر نجيب
اينجا كدام پنجره فرياد مي كشد؟
داري تو از تمام خودت دست مي كشي
وقتي جهان خاطره هايت جهنم است
وقتي كه ارمغان همان روزهاي سبز
حالا طنين فاصله هايي پر از غم است
از ارتفاع گيج همين سرنوشت پست
داري به سمت هيچ سرازير ميشوي
يك روز چشم نازخودت را كه وا كني
مي بيني از تمام خودت سير ميشوي
ارام باش دخترك قصه هاي من
وقتي كسي براي تو اشكي نريخته
وقتي سوار سبز تو يك روز ناگهان
از قصر شيشه اي نگاهت گريخته
بدرود...