|
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...
|
سلام دوستان
ميدونم كه اين كار بسيار بسيار ضعيفه و جاي كار زياد داره
به خاطر اين كه اين روزا سرم خيلي شلوغه وقت نكردم
روش كار كنم . به بزرگواري خودتون ببخشيد
چادر به سر به دست همان كيف قهوه اي
با كفشهاي تق تقي ام راه مي روم
نزديك مي شوم به همان روز خيس تا...
چشم تو را دوباره به خاطر بياورم
من احمقم ،درست شبيه شما ، ولي
هي سعي ميكنم كه به رويم نياورم
هي سعي ميكنم كه تو را گم كنم، درست
وقتي كه لحظه لحظه تويي در برابرم
با من نگو كه اخر اين جاده مبهم است
با من بيا ، كه تا دل خورشيد مي پرم
از التماس خيس من اسان گذر نكن...............
سلام دوستان عزيز
چقدر سخته ادم بخواد روزي چيزي رو انكار كنه كه در بودنش شك نداره.وقتي
مجبوري دروغ بگي چراكه به دروغ متهمت ميكنن. اين روزها احساس ميكنم به
پايان رسيدم اگر چه كه هيچ اغازي وجود نداشته.
"كجاست انكه بفهمد غم نبود تو را......."
و اما شعر. شعري كه اين روزها عجيب بيمار است :
من نشستم به روي نيمكتي ،كه تو را خوب خوب يادش هست
اشكهاي قشنگ چشمت را لحظه هاي غروب يادش هست
من نشستم كنار ان كوچه كه تو را سالها گذر ميكرد
پيش چشم تمام پنجره ها كه نگاه تو را سفر ميكرد
به گمانم هنوز گلدانها شوق بوييدن تو را دارند
دسته هاي كبوتران اينجا قصد كوچيدن تو را دارند
لحظه هاي قشنگ پر زدن است تن به خوابي هميشگي دادن
پاسخ منفي بلندي به اضطرابي هميشگي دادن
ميتوان تا هميشه خنديد و به گذشته عجيب دلخوش بود
يا به اشكال گنگ قهوه تلخ توي فنجان سيب دلخوش بود
ميتوان تا هميشه عقربه را روي يك ربع به هشت ثابت كرد
وبراي كسي كه هرگز نيست رنگ اشياء خانه را set كرد
ميتوان جمعه ها سپيده صبح گوشه يك امامزاده نشست
و به پاي تخيلي مبهم چشم سبز ضريح را گره بست
ميتوان توي چشم پنجره ها جاي تو موريانه ها را ديد
زندگي يك نمايش كمديست ميتوان تا ابد به ان خنديد
ميتوان هر سه شنبه با خود گفت:"اين سه شنبه چقدر مشكوك است"
اري امروز ميرسد از راه از همان جاده اي كه متروك است
ميتوان پرده را كنار زد و به تماشاي خيس دريا رفت
ميتوان ساده فكر كرد نبود، يك شب امد شبي كه تنها رفت
من به بودن دچار خواهم شد، تو به رفتن هميشه مجبوري
تو به اعدام قلب كوچك من هر سپيده عجيب ما موري
............
"بايد ادامه داشته باشه نه؟ مدتهاست ناتموم مونده "
بدرود...