.........
سلام
اول از دوستاني كه لطف كردن نظر دادن تشكر مي كنم.
ايندفعه غزلي اجتماعي رو براتون گذاشتم البته مي دونم جاي كار زياد داره ويك شعر قوي نيست . حتما نظر بديد . ممنون ميشم
" بهار"
مادر مرا بغل نگرفت و فرار كرد
بابا هميشه خون به دلم بي شمار كرد
آنروز را به ياد ندارم شما بگو!
نام مرا كدام غريبه بهار كرد؟!
مادر بزرگ چادر خود را سرم گذاشت
تا اينكه يك غريبه مرا هم سوار كرد
آقا شما تو را به خدا گل نمي خريد؟!
مردك به روي چشم نجيبم هوار كرد
بعدش درست سيصدو شصت و سه روز پيش
مادربزرگ رفت ومعطر، مزار كرد
بابا كه ديد كاسبي اش سكه مي شود
من را فروخت، بعد، خودش هم قمار كرد
مادربزرگ، قصه بابا و نان شب
من را شبيه شيشه شب زشت وتار كرد
حالا تمام فكر و خيالم پريدن است
وقتي كه روزگار مرا هم دچار كرد
اينجا، كنار جوي خيابان پر از شماست
دختر پريد و سهم خودش را بهار كرد
