مثل آنکه تنهایی... چقدر هم تنها !


 و رفتم و رفتم، نه به جایی، که نمی دانستم کجا. رفتم و رفتم تا اینجا نباشم که هرگاه می بینم طلوع امروز را در همان جایی هستم که دیروز نیز بودم، از زبونی و بیهودگی خویش بیزار میشوم.


دکتر شریعتی

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 23:43 نويسنده ميترا السادات دهقاني |



یه روز اگه بزرگ شم، میخوام از هیچی نترسم...



ادامه می دهم این راه را قدم به قدم

به انتهای غم انگیز قصه های بدم

فرار می کنم از هر کسی شبیه تو بود

فرار می کنم از هر کسی شبیه خودم

که پشت چهره ی خوشحال و راضی از همه چیز

همیشه یک زن تنهای در قفس بودم

تو مکث می کنی و دکمه هاتو می بندی

و دور می شوی از دستهای من، کم کم

شبیه این همه آدم که خسته از همه چیز

عبور کردند هر روز از مقابل هم

...

بلند می شوم از روی تخت سمت حیاط

مباد خواب عمیق  تو را به هم بزنم


میترا السادات دهقانی- اسفند91

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 1:27 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

مادرم زاده است من را تا

                            شاعر روزهای بد باشم ...

 

 

بعد از یک سال و چند ماه دوری از شعر:

 

تا کجا روی سینه ام باید، ردی از دستهای رد باشد؟

 زندگی هم درست آن چیزی، که به این خانه سر نزد باشد

 

پشت درهای بسته ی دنیا ، تکیه دادم به فکر این که چرا

سهمم از جاده های چشم به راه، این دو تا پای نابلد باشد!

 

آب این شهر را کجا برده؟! کوچه ها غرق در فراموشیست

کاش انگشت کوچکم تا صبح، می توانست توی سد باشد

 

روی این تختِ سردِ یک نفره، خیره ماندم به برزخ دنیا

هیچ فرقی نمی کند با من، روی این تخت اگر جسد باشد

 

درد، دیروز درد، فردا درد، همه ی روزها و شب ها درد

درد بیست و دو سال تنهایی، می توانست تا چه حد باشد؟

...

خواستم پا شوم از این کابوس، دست های تو را بغل بکنم

سرنوشت عجیب شاعرها، باید اما همیشه بد باشد

 

 میترا السادات دهقانی - آبان ۹۱

+ تاريخ چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 0:52 نويسنده ميترا السادات دهقاني |
 

 

آه ... یک روز همین اّه تو را می گیرد

                                             گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

فاضل نظری

 

 

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 17:19 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

یک کار کوتاه :


چمدانم را که می بندم

قطارهای جهان

در ایستگاه تو

            متوقف می شوند ...


+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 23:38 نويسنده ميترا السادات دهقاني

   

" مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است "


دوستان عزیزم سال نو رو به همه شما تبریک میگم و از خداوند بهترینها رو برای شما آرزو میکنم


http://rasekhoon.net/_WebsiteData/Article/ArticleImages/1/1388/Azar/06/3333333%20(2).jpg


پایدار باشید ...


+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 0:49 نويسنده ميترا السادات دهقاني

مرید پیر مغانم، زمن نرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد ...

                                          (حافظ شیرازی)

...

...

...

 

کنار فلسفه بافی برای یک چمدان

رسید قصه ی ما ابتدای یک چمدان

درست آخر دی ماه ِ سال ِ ...

                                        - یادت هست؟

گرفت دست تو را دستهای یک چمدان

همان شبی که زمان ایستاد بر تقویم

نشسته بود جهان در عزای یک چمدان

که شام خیس تو بر روی میز یخ می زد ... **

که از اتاق تو آمد صدای یک چمدان ...

وَ بعد رفتی و باران گرفت در آغوش

تمام بغض مرا پشت پای یک چمدان

چه فرق می کند از چشم هات افتادن

وَ یا بدون تو از انتهای یک چمدان !

...

همیشه شاعری این دورها به یادت هست

اگر مچاله، اگر لابه لای یک چمدان

 

 

...

<<< دیگر به راستی می دانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را درهم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد، دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد.

(درخت زیبای من- ژوزه مائوروده واسکونسلوس)




 ..........................................................

**) قرمه سبزی خورشت غمگینی ست / که فقط روی میز یخ می زد ... الهام میزبان

*) عمران میری

+ تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 22:45 نويسنده ميترا السادات دهقاني

 

 

گذشت از سرِ من رودخانه ای بسیار

و ردپای تو از ذهن ِ آن ور ِ بلوار

کنار خستگی ِ میز و ساعت و تقویم

به صندلی ِ تو  لم داده شانه ی دیوار

من از تویی که پر از رفتنی چه می خواهم ؟

تو از منی که به پایان رسیده ام  ناچار

قطار می رود و ایستگاه مانده و من؛

-  مسافری که فراموش می شود هربار-

که تف به هر چه که بعد از تو پیش می آید

که تف به هر چه که در این جهان ِ لاکردار ...*

...

عجیب نیست که در هیچ جای ِ این دنیا

نمی رسند به هم  کوچه های یک بلوار

 

 

>>  پدر خیال می کرد آدم وقتی در حجره ی خودش تنها باشد، تنهاست. نمی دانست تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد...

سمفونی مردگان-عباس معروفی


" کندو " را هم بخوانید



......................................

* هیــــــــــــچ کس جدی ام نمی گیرد/ تف به این روزگار لا کردار  (صبا آقاجانی)

+ تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 21:19 نويسنده ميترا السادات دهقاني


و هیچ ماهی ای هرگز

                   هزار و یک گره رودخانه را نگشود ... *



* سهراب


+ تاريخ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:59 نويسنده ميترا السادات دهقاني |
 

...

...

...

 

بهمن رسید و دست تو را بی صدا گرفت

قانون خیس فاصله از من  تو را گرفت

 

رفتی و آسمان مرا ابر می درید

تا صبح، پشت پنجره باران عزا گرفت

 

چیزی نمانده از تو به جز ...

                                       - واقعا چه چیز ؟!

این جاده هر چه بود از این ماجرا گرفت


...

آموختم  که  فاصله  یعنی پس از دو ماه

دستی شماره های مرا جابه جا گرفت !

 

فروردین 90

+ تاريخ جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 22:53 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

رو

  به

 رو

  روزهای در ابهام

پشت سر خاطرات تلخ و تار

پشت سر آبروست میریزد

روبه رو تهمت است 

     و

        هی

      اصــــــــرار

خسته ام گیج مانده ام در خود

رخت شستند در دلم انگار

هیــــــــــــچ کس !!! جدی ام نمی گیرد

تف به این روزگار لا کردار**

 

 

...

...

...

 

 

 

 

 

به چشم های تو مشکوک می شوم از دور

به زندگی که از این حد و مرز می ترسد

همیشه پشت به باران نشسته باغچه ای

که از هجوم علف های هرز می ترسد

 

نمی توان به عبور دقیقه دلخوش بود

که صبر سرکشم از این پیاله لبریزست

چگونه دست بهارت دهیم باغی را

که چاربند وجودش عزای پاییزست

 

تبر به ریشه ی فانوس من نزن، وقتی

ستاره های شبم را کلاغها خوردند

به روستای نگاهت چگونه برگردم

که حق آب و گلم را مسافران بردند

 

کسی هنوز نفهمیده زندگی یعنی

پذیرش همه ی دردهای ناممکن

مدام پرسه بر اندام ماندن و رفتن

و قورت دادن مولکول های اکسیژن

 

عبور، قسمت تاریک زندگی من ست

عبور از همه ی آنچه می دهم بر باد

بگو سفر به تماشای چشم های تو

به جز حکایت غربت چه چیز یادم داد؟

 

دلی که منتظر لحظه های بهتر بود

تمام زندگی ام را به هیچ می بازد

پلی که بر کمرش ایستاده ام روزی

مرا به بستر این دره ها می اندازد

 

 

میترا سادات دهقانی

+ تاريخ پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 22:22 نويسنده ميترا السادات دهقاني |


"خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان"

 



شهر از خوابِ رفته برمی گشت

ابر در مشتِ بسته باران داشت

یک نفر آمد و کسی می رفت

زندگی تا همیشه جریان داشت

 

روی دیوار، ساعتی پژمرد

انتظار، از "نیامدن" ترسید

پرسش کوچه را زمان طی کرد

پاسخ جاده را کسی فهمید

 

فاصله بین بودن و رفتن

با همین یاس منطقی پر شد

ارتباطِ گذشته با فردا

توی دست غرور، انبر شد

 

با طنابی چقدر پوسیده

زندگی از تراس می افتاد

پشت وجدان زخمی دنیا

یک نفر به سقوط حق می داد

 

عشق با استقامتی محکوم

به سکونِ دوباره اش خو کرد

مزرعه خاطرات سبزش را

 پشت پای بهار جارو کرد

 

تلخی یک حقیقت ممکن

به دروغِ گذشته حسرت خورد

روی ذهن مردّد فنجان

ردپاهای بی جهت  خط خورد

 

شعر بر روی میز یخ می زد

شاعری به خودش خیانت کرد

آخرین بار پنجره فهمید

دیر باید به کوچه عادت کرد

 

شهر از خواب رفته برمی گشت

ابر در مشت بسته باران داشت

یک نفر آمد و کسی میرفت

زندگی تا همیشه جریان داشت


میترا سادات دهقانی- پاییز 89

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 1:11 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

هميشه اول مهر را دوست داشتم چه آنموقعي كه با كفشهاي كتاني ام ميدويدم، چانه مقنعه ام روي گوشم بود و فكر ميكردم همه خوشبختي هاي دنيا پشت ديوارهاي آن دبستان بدقواره خوابييده، چه حالا كه چانه ي مقنعه ام را برداشته ام و كفشهايم بلندتر شده و فكر ميكنم همه خوشبختي هاي دنيا  پشت همان نيمكتهاي زوال در رفته خوابيده.

اول مهر را دوست دارم. شايد حتي بيشتر از هميشه !

وقتي بين آنهمه دانشجوي ريز و درشت كه هركدامشان كلي از تو فاصله دارند، منتظر همكلاسيهاي قديمي ات هستي ، وقتي ميبينيشان، وقتي  خبرت را ميگيرند وقتي از دور سلام ميكنيي آنموقع ست كه ته دلت يك چيزهايي عوض ميشود، خوب ميفهمي چقدر دلت برايشان تنگ شده بود. چقدر دلت ميخواهد كنارشان بايستي و صحبت كني! بچه هايي كه حالا اگرچه كمي از تو دورند اما هميشه يكجور عجيبي با تو هستند.

گاهي فكر ميكنم چقدر خوشبختم!

چقدر خوب كه يك چيزهايي توي دنيا هست كه مينتواني به آنها دل خوش باشي. لحظه هايي كه ميتواني تمام عمرت را يكريز به يادشان لبخند بزني! اتفاقهاي خوبي كه يك جايي دوباره به  زندگيت جهت ميدهند. و بهتر از همه آدم هايي كه وقتي ميبيني شان همه ي  دغدغه ها فراموشت مي شود.

چقدر خوب كه من اينقدر خوشبختم !

 

+ تاريخ سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 22:39 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

 

هشتمین جشنواره سراسری شعر و داستان جوان فراخوان داد.

اين جشنواره با همكاري مسئولان استاني مازندران 24 و 25 شهريور در شهر ساري برگزار مي‌شود.مهلت ارسال آثار تا پایان مردادماه  و رده سني افراد شركت‌كننده در اين جشنواره 25-17 سال است.

علاقمندان مي‌توانند آثار خود را به نشانی اینترنتی azaseanesabz@gmail.com و یا به دبیرخانه جشنواره واقع در تهران خیابان حافظ تقاطع سمیه حوزه هنری طبقه سوم مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری ارسال کنند.

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 21:16 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

تنهاتر از یک برگ

با بار شادیهای مهجورم

در آبهای سبز تابستان

آرام میرانم

 

تا سرزمین مرگ

تا ساحل غمهای پاییزی

در سایه ای خود را رها کردم

در سایه ی بی اعتبار عشق

در سایه ی ناپایداریها

 

اکنون تو اینجایی

چیزی وسیع و تیره و انبوه

چیزی مشوش چون صدای دوردست روز

بر مردمک های پریشانم

میچرخد و میگسترد خود را

شاید مرا از چشمه میگیرند

شاید مرا از شاخه می چینند

شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد میبندند

شاید...

دیگر نمی بینم !

                    (فروغ)

 

...

...

...

 

و:

 

دارم به مرگ پنجره ها فکر میکنم

به واژه ی غریبه ی " ما" فکر میکنم

 

قدری کنار خستگی ام چای میخورم

قدری به وضع آب و هوا فکر میکنم

 

گاهی به مهربانی آغوش یک نفر

گاهی به دست های جدا فکر میکنم

 

در خاطرات گم شده ام غرق می شوم

به ردپای سبز خدا فکر میکنم

 

حتی خودم درست نفهمیده ام هنوز

دارم به چی؟ به کی؟ به کجا ؟ فکر میکنم

 

*

از شیشه ی قطار سفر کرده ی دلم

به ایستگاه چشم شما فکر میکنم

 

 

+ تاريخ شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 15:31 نويسنده ميترا السادات دهقاني |
 

 

ساناز بهشتی هم به آسمانها رفت

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد !!!!!

روحش شاد

+ تاريخ سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 10:55 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

ماه بالای سر آبادی ست

اهل آبادی در خواب

روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه ی آب.

کوه نزدیک من  ست: پشت افراها، سنجدها .

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد

یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد

یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی ست !

 

...

...

...

 

امروز یکشنبه است:

  هفت هزار و سیصد و پنجمین  روز زندگی من

 

تولدم مبارک...!

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:0 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

...

...

...

 

دستهایت را از آستین شعر من بیرون بیاور

من سردم ست !

...

...

...

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 23:4 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

خانه دوست کجاست؟

درفلق بود که پرسید  سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"خانه دوست کجاست؟

 

...

...

...

 

این چارپاره تقدیم به مهربانی بهترین دوستانم:

             ( مریم، آمنه، مریم، مینا و مهرنوش عزیز)

 

 

 

از جاده های دور می آیی

زیباترین زیبای بی پایان

می آیی و همراه می آری

عطر گلاب قمصر کاشان

 

از جاده های دور می آیی

بر دامنت صدها گل ختمی

آرامشت را دوست می دارم

حرف مرا تنها تو می فهمی

 

وقتی دلم ناجور می گیرد

وقتی که حالم از خودم ابریست

سر می گذارم روی دامانت

آغوش تو، تنها مرا کافیست

 

خورشید جاری میشود در من

منظومه ی چشمان تو شمسی ست

جز آشیان سبز دستانت

قمری دستان مرا جا نیست

 

وقتی که گرم صحبتی بامن

این عقربک ها زود می چرخند

این عقربکهای پر از تشویش

حال مرا هرگز نمی فهمند

 

ما مثل هم هستیم، مثل هم

زیبا، شبیه پیکر باران

سرسخت مثل شانه ی البرز

بخشنده چون دستان نخلستان

 

با من بمان تا دورهای دور

لبخند جاوید خدا با ماست

که زیر چتر چشمهای او

دنیای ما زیباترین دنیاست

+ تاريخ چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 23:15 نويسنده ميترا السادات دهقاني |
 

 

 

سال نو مبارک ... !

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 13:7 نويسنده ميترا السادات دهقاني |
...

...

دلم گرفته تر از کوچه های سمنان ست!!!

...

...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 22:33 نويسنده ميترا السادات دهقاني |
 

زندگی دور دور

عشق نزدیک نزدیک بود

مثل ایوان یک قصر مکتوم در باغهای حکایات

مثل موجی که در پشت یک صخره می خواند

زندگی دور دور

عشق نزدیک نزدیک بود

مثل شمعی که هر چند باید بمیرد ولی نور دارد...

...

...

...


 

من همین اتفاق نمناکم اتفاقی که دیر می افتم

از بلندای آرزوهایم مثل یک جغد پیر می افتم

 

خسته ام مثل جزوه ای محکوم بعد یک امتحان معمولی

مثل دستان خالی یک مرد اوج بحران تلخ بی پولی

 

خسته ام مثل کیف پولی که خواب یک اسکناس می بیند

مثل ترشیده ای هراس آلود که فقط مرد تاس می بیند

 

مثل یک روزنامه ی غمگین کنج تاریک دکه ای متروک

مثل یک بسته قرص قرمز رنگ بعد یک خودکشی نامشکوک

 

حادثه اتفاق می افتد صبح یک روز سرد پاییزی

که تو در چشم های من داری عشق با طعم گریه می ریزی

 

حادثه اتفاق می افتد با همین اشتباه معمولی

روی سنگ مزار من بنویس دختری با نگاه معمولی

 

چادرم خیس می شود اما زیر باران قدم زدن خوب ست

گریه با طعم چشمهای تو طعم یک چای تلخ مرغوب ست

 

خیره در چشمهای آیینه به خودم فکر می کنم گاهی

به زمستان سرد چشمانت به تویی که مرا نمی خواهی

 

دارم از چشمهات می افتم مثل یک سیب زرد پوسیده

نعش احساس خیس من را عشق از همین باغ سبز دزدیده

 

تکیه بر شانه های آذر ماه کنج بغض اتاق می میرم

مطمئنم که یک شب از پاییز انتقامی عجیب می گیرم !

...

...

شاید مدتی نباشم....به خاطر  دانشگاه و امتحانات موذی اش که مزخرفترین بخش زندگیم هستند.

 

ب د ر و د

+ تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:48 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

هر كي مي پرسه حالمو مي گم همه چي عاليه

هيچكي نمي دونه چقدر جاي تو اينجا خاليه

...

...

...

...

و يك داستان:

هوا آنقدر سرد بود كه مجبور شد زانوهايش را بالا ببردو دستانش را دور ان قلاب كند.ساعت از نه گذشته بود.سلف را نيم ساعت پيش بسته بودند.خيلي وقت بود كه قيد شام خوردن را مي زد.خيلي وقت بود كه دستانش را دور زانوهايش قلاب مي كرد.خيلي وقت بود شبها روي اين نيمكت فلزي روبه  پنجره مي نشست.پنجره كوچكي كه تنها زيباييش كسي بود كه سايه اش هر شب ، پنجره را تيره و روشن مي كرد.مريم از اين سايه زياد ميگفت. دوست داشت به مريم تلفن كند،دوست داشت ، اما يادش آمد كه مريم يكسال تمام است آنطرف نرده ها زندگي مي كند..يادش آمد كه مريم يكسال تمام است خانه كوچكي دور از اينجا دارد.دور از اينجا و دلتنگي هايش.خانه كوچكي در بهشت زهرا.خانه كوچكي كه حتي تلفن نداشت.اشك روي صورتش را پاك كرد.ساعت از نه گذشته بود.يكبار ديگربه همه دلخوشي هاي كوچكش نگاه كرد، به آنطرف نرده ها ، به پنجره كوچك روبه روي نيمكت و سايه ي نيمه جاني كه پشت شاخ و برگ درختان كوچه پنهان بود، همان درختان خوشبختي كه هر روز عبور اين سايه نيمه جان را مي ديد. سرش را بين دستانش برد و انگشتانش را رو شقيقه اش فشرد. از روي نيمكت بلند شد و خودش را كشان كشان به پله هاي ساختمان رساند.خواست بالا برود كه چشمش به تابلوي ورودي افتاد:"مركز نگهداري از دختران بي سرپرست آفتاب...تاسيس1360"

...

...

ب د ر و د

+ تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 0:13 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

وتنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد

و خاصيت عشق اينست

...

...

...

با يك داستان كوتاه به روز مي شوم:

 

داشتم توي سالن راه مي رفتم كه مريم روبرويم سبز شد. همين كه چشمش به چشمانم خورد خنديد و گفت: " بالاخره شاگرد اول شدي ديگه! كلك چرا نگفتي؟ نترس ما كه شيريني نخواستيم." لبخندي زدم و در حاليكه كيفم را روي شانه ام جا به جا مي كردم از مقابلش كنار رفتم.ديگر برايم مهم نبود. مريم شانه هايش را بالا انداخت و دنبالم آمد

به مادرم قول داده بودم درسم را خيلي خوب بخوانم.قول داده بودم اولين كسي باشد كه كارنامه ام را مي بيند.قول داده بودم  دكتر شوم و همه را مجاني ويزيت كنم. اين قول را همان روزي دادم كه بابا مجبور شد دوچرخه اش را بفروشد تا داروهاي مادرم را بخرد.همان وقتي كه داشتم خون روي صورت بابا را پاك مي كردم.همان زخمي را كه صاحب خانه روي صورت بابا نشانده بود.همان وقتي كه مادر آنقدر سرفه كرد كه مجبور شديم او را به بيمارستان ببريم.

اما حالا ديگر هيچ چيز مهم نبود.به مادرم قول دادم اولين كسي باشد كه نمره هايم را مي بيند.كارنامه ام را تا كردم و توي كيفم  گذاشتم.

از ورودي مترو كه پايين رفتيم.مريم پرسيد:" كدام ايستگاه پياده مي شي؟" گفتم:"بهشت زهرا"

..

...

...

خداوند به هر پرنده اي دانه اي ميدهد، اما آن را داخل لانه اش نمي اندازد...

                                                                            ب د ر و د

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:26 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

گوش كن

 جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را

چشم تو زينت تاريكي نيست

پلكها را بتكان، كفش پا كن و بيا

و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام تو را، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند

پارسايي ست در آنجا كه تو را خواهد گفت:

"بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق ترست"

                                                                                "سهراب"

...

...

...

كمتر از شش ماهه كه شروع به نثرنويسي كردم و دارم سعي مي كنم كه اين نوشته ها درقالب داستان (كوتاه )در بياد،اين اتفاق نمي افته مگر با راهنمايي شما...

...

...

"چراغ سبز شد"

 

زانوهايم را بغل زدم و روي جدول كنار خيابان نشستم،همه چيز عادي بود،

همه كس و همه چيز.

اكبر جعبه كوچك ترازويش را بغل گرفته بود و مجتبي كيسه فال ها را.

مريم مدام خميازه مي كشيد.بار دومي بود كه مي ديدمش.تازه كار بود،

دلم برايش مي سوخت،مثل تو كه دلت برايم مي سوخت،وقتي ترمز

 مي زدي وقتي مجبور بودي ترمز بزني وقتي دلت مجبور بود برايم

بسوزد.مريم سرش را روي شانه ام گذاشت.حسن سيگارش را روي زمين

 انداخت ونيم خيز شد تا خيابان را برانداز كند. درست  مثل تو، كه اول مرا

 برانداز مي كردي بعد دلت ميسوخت وقتي مجبور بودي ترمز كني و گلهاي

 پلاسيده  پشت شيشه را...بخري

حسن ابروهايش را درهم بردو زير چشمي نگاهم كرد

سرم را بي تفاوت برگرداندم.مريم چشمهايش را باز كرد و من دلم دوباره برايش

 سوخت.

حسن مرا دوست داشت ... خيلي زياد...اندازه سيگارهايش ...و من خوب

مي دانستم كه يك روز مرا هم له مي كند شبيه سيگارهايش.

داشتم مريم را بلند مي كردم كه مصطفي ترمز كرد مثل هميشه جا نبود.ما ايستگاه

 آخر بوديم.دسته گلها را برداشتم و خودم را به زور جا دادم. با اينكه ديشب پاي

 گلها آب نريخته بودم گلها تازه تر بودند تازه تر از هرروز.

مي خواستم بگويم يعني بايد همه چيز را مي گفتم. همه ي ان چيزهايي را كه

 نمي دانستي و من خوب مي دانستم.بايد ميگفتم حتي اگر تفاوتي نمي كرد،

حتي اگر تو مي رفتي و منمثل هميشه تنها مي ماندم.

به چها راه رسيديم،همه پياده شدند.حسن دستم را گرفت تا پايين بيايم و من

 دست مريم را.هنوز وقت داشتم...هنوز يك ربع ديگر باقي مانده بود.موهايم

 را مرتب كردم و روسريم را محكم.

قرار بود اتفاق عجيبي بيفتد خيلي عجيب ... بايد دلشوره مي داشتم...گونه هايم

بايد سرخ تر مي شد و تنم ...انگار بايد به رعشه مي افتاد.

قرار بود اتفاق عجيبي بيفتد  اما من آرام بودم  خيلي آرام، شبيه حسن، وقتي سيگار

 مي كشيد و مرا تماشا مي كرد.

صورتم را برگرداندم، داشتي مي آمدي...ربان موهايم را باز كردم و به سرعت

دور دسته گلها پيچيدم.ايستادي ،نگاهت كردم تمام استخوانهايم از درد ناليد...

پاهايم سست شد و دستانم منجمد.ناي ايستادن نداشتم ،سرم را روي شانه هاي

 مريم گذاشتم اتومبيلت شبيه يك باغ گل بود درست شبيه يك باغ گل.تو

 مي خنديدي .از پشت پنجره. به من نه...به دختري كه كنارت بود.

چراغ سبز شد،حسن داشت سيگارش را له مي كرد و تو... مرا.

 

 

يادمان باشد كه:   خدا جانشين همه نداشتنهاست........

                                                                          ب د ر و د 

+ تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:41 نويسنده ميترا السادات دهقاني |
..

..

..

..

 میلاد کریمه اهل بیت حضرت معصومه و روز دختر مبارک

..

..

..

همین!!!!!

+ تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:47 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

در دل من چيزيست،

مثل يك بيشه نور،مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم،كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت،بروم تا سر كوه.

دورها اوايي ست كه مرا مي خواند

 

 

اندره ژيد در قسمتي از كتاب "مائده هاي زميني"مي نويسد:

تنها خداست كه نمي توان در انتظارش بود،در انتظار خدا بودن،يعني در نيافتن اينكه او را هم اكنون در وجود خود داري.تمايزي ميان خدا و خوشبختي قائل مشو و همه خوشبختي خود را در همين دم قرار ده...

 

و من اين روزها دارم به اين باور مي رسم.به اين حقيقت زيبا كه :

                                                          تنها خداست كه نمي توان در انتظارش بود،

 

..

..

..

..

..

و اما چارپاره

 

اين سنگ قبر كوچك و نم ديده مال من

اين اسمان كران به كرانش براي تو

وقتش رسيده دل بكنم از گذشته ها

وقتش رسيده جان بدهم زير پاي تو

 

پرواز مي كني و دلم را به اسمان

به رد بالهاي تو پيوند مي زنم

من اخرين نگاه تو را پشت پنجره

به تكه هاي پيرهنم بند مي زنم

 

تشييع مي شود همه گريه هاي من

بر روي دوش خسته ي اين شعر نيمه جان

من بغض سالخورده ي خود را به جاي تو

تقديم مي كنم به نفس هاي اسمان

 

آتش بزن به خرمن احساس مزرعه

من خوشه هاي پيكرم از مرگ رازي است

احساس بي تو پلك زدن مثل غربت

اين كه تمام زندگيت را ببازي است

 

له مي كند تمام مرا ردپاي تو

شايد خزان خسته مرا هم امان دهد

شايد پس از گذار هزاران بهار تلخ

دست تو سنگواره ي من را تكان دهد

 

*********

 

 

**جشنواره بين المللي شعر صلح فراخوان داد

براي شركت در اين جشنواره حداكثر 3 اثر خود را تايپ كرده و تا هفتم اذر ماه(7/9/87) به دبيرخانه جشنواره ارسال كنيد

به خاطر داشته باشيد كه به همراه اثار خود بيوگرافي كوتاه(حدود 4 خط) ،يك قطعه عكس،ادرس محل سكونت وشماره تماس  خودتان را ضميمه كنيد.

موضوع : صلح

تاريخ برگزازي جشنواره: 26/2/1388به دبيري: خانم ريرا عباسي

پست الكترونيك :            riraabbasi@yahoo.com

 

براي اطلاعات بيشتر به www.ppf.ir   مراجعه كنيد

 

 

**جشنواره شعر و داستان "كريمه اهل بيت" هم فراخوان داد

موضوع : حضرت معصومه(س) و موضوعات پيرامون ايشان

اخرين مهلت ارسال اثار: 30 مهر ماه 1387

ادرس:قم،خيابان ساحلي،اداره ارشاد قم

 

** چهارمين جشنواره شعر و داستان جوان با نام «فلك الافلاك» از اول تا چهارم اسفند در خرم آباد برگزار مي‌شود.

شاعران و نويسندگان جوان از سنين 17 تا 25 سال مي‌توانند تازه‌ترين آثار خود را به اين جشنواره ارسال كنند. مهلت ارسال آثار، تا پايان ديماه خواهد بود.
علاقه‌مندان مي‌توانند در حوزه شعر سه اثر و در بخش داستان با دو اثر شركت كنند. ارسال يك نسخه از هر اثر كافي است و آثار بيشتر بدون بررسي كنار گذاشته مي‌شود.
علاقه مندان به شركت در جشنواره مي‌توانند آثار خود را به آدرس: تهران، تقاطع خيابان حافظ و سميه- حوزه هنري، مركز آفرينش‌هاي ادبي، امور ادبي استان‌ها و يا به صندوق پستي 1677/ 19815 ارسال كنند.
قيد عبارت "مربوط به جشنواره «فلك الافلاك»" در پشت پاكت الزامي است

 

 

                                                                                           بدرود...

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 2:10 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

براي انان كه زيبا رفتند تا ما زشت نمانيم...

 

اين روزها كه دست من از عشق خالي است

"چيزي شبيه بغض تو در اين حوالي است"

 

تها به نصب نام تو در كوچه دلخوشيم

اين عصر،عصر واقعه بي خيالي است

 

اين عصر،عصر پرسه زدن هاي گيج و گنگ

در ابتداي بي رمق خشكسالي است

 

وقتي كه چشم جاي پريدن به آسمان

زندان تاروپود پر آشوب قالي است

 

ما را ببخش،رفتي و حالا به جاي بال

خاكستر پرنده شدن با اهالي است...

 

ويك داستان كوتاه، با كسب اجازه از دوستان داستان نويس كه سرك كشيدن بي جايم را در اين وادي به بزرگواريشان مي بخشند...

 

دستش را داخل كيف چرميش برد و نگاهش را به اطراف متمركز كرد.همه جور آدم ،همه جور قيافه،تنها چيزي كه بين آنها مشترك جلوه ميداد،رفتن بود.او هم تقريبا شبيه انها بود با همان هدف و با همان احساس،تنها چيزي كه او را با يك ديوار بتوني بلند از بقيه جدا مي كرد،تنهاييش بودو ديگر چه فرق مي كرد تنها باشد يا يك ايل پشت سرش خاك بلند كنند؟! با خودش فكر كرد وقتي قرار است نباشم ....وقتي قرار است بروم ديگر اشكهاي يك عده ادم علاف چه اهميت دارد...

دستش را داخل كيف چرميش برد و داشت فكر ميكرد كه خوب مي شد اگر قبل از رفتن به مادربزرگ پيرش كه سالهاست گوشه ان كهريزك لعنتي كز كرده سري ميزدو بعد ابروهايش را در هم برد و عينك دودي را از روي چشمانش برداشت.اهي كشيد و روي صندلي خاك خورده كنار ستون نشست.درميان افكار درب و داغونش پرسه مي زد كه ناگهان خانم نسبتا جواني با عجله كنارش نشست و با هيجان عجيبي سلام كرد.هر چند كه حوصله صحبت كردن  نداشت اما صورتش را برگرداند و تا خواست حرفي بزند،زن بادبزن چوبي اش را تكان داد و با ناراحتي گفت:"از وقتي كه پروازهاي خارجي را به اينجا منتقل كردند همين اوضاعه،يكي نيست بهشون بگه مگه مهراباد چش بود "

با تكان دادن سر حرف زن را تاييد كرد.زن بدون معطلي سوال ميكرد،حرف ميزد و حتي پاسخ سوالها را خودش مي داد.

--  "ميدونيد من بار اول نيست كه پاريس ميرم ،شوهر من يه بيزينس كاره، خيلي هم درامد داره،از اون شوهرايي كه همه ارزوشو دارن،البته منم چيزي كم ندارم....خلاصه اين كه همه به زندگيمون حسادت ميكنن"

صورتش را برگرداند تا مجبور نباشد چهره زن را با ان دهان گشادش تحمل كند.يادش امد كه حالش از اين جور ادمها به هم ميخورد.اصلن شايد به خاطر همين ادمهاي نادان و دنياي لجن گرفته شان بود كه ميخواست برود.دستش  را روي صورتش گذاشت و سرش را تا زانوهايش پايين برد.ديگر هيچ صدايي را نمي شنيد.با خودش گفت چرا اينجا؟! ولي بعد فكر كرد چه فرق مي كند كجا،وقتي قرار است برود ديگر چه فرق مي كند از كجا برود.

عينكش را روي چشمانش گذاشت و يك بار ديگر همه جا را خوب بر انداز كرد، انگار حالا كه مصمم تر از هميشه قصد رفتن داشت دنيا زيبا تر شده بود و جذاب تر و بودني تر.در همين احوالات بود كه صدايي از بلندگوي فرودگاه شنيده شد: "مسافرين محترم پرواز شماره 841 ....."

ديگر داشت دير ميشد. دستش را داخل كيف چرمي برد و در آوردش،هنوز تيز بود،مثل همان روزها كه بازوي مادرش خراش افتاد و او تنها كاري كه توانست بكند،اشك ريختن بود.تيز بود و به كارش مي آمد. دستش را روي كيفش گذاشت ، چشمهايش را بست و در حالي كه به چاقوي روي مچ دستش فشار مي آورد تمام اتفاقات اين بيست و چهار سال را مرور كرد و مادربزرگش راكه سالها گوشه ان كهريزك لعنتي كز كرده بود و مسافر پرواز 841 را كه هرگز به مقصد نرسيد...

 

 

                                                                             بدرود...

+ تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:35 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

بي تو ،كه ساده ميگذري از من و غزل...

 

سلام ميكنم به همه آنهايي كه مي آيند و كامنت ميگذارند،همه انهايي كه مي آيند و كامنت نميگذارند و همه انهايي كه نمي آيند و كامنت نمي گذارند....

اميدوارم در اين ماه مهربان توبه هاتان قبول درگاه خداوند باشد،يادمان باشد كه:

       "يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست..."

 

  شايد اين پست كمي طولاني باشد اما كاش وقت بگذاريد و.... راهنمايم باشيد...

از همه تان ممنونم.                                              

                                    ****************************

گره اخر را زدم . مادر هنوز گريه ميكرد.دايي حسن داشت مشكي اش را به تن ميكرد كه گفت:"اميدي نيست"وخاله آذر بلند شد كه حلوا درست كند.گره آخر را زدم و چشمانم را زير هاله اي از اشك پنهان كردم.همه جمع شده بودند ولي او هنوز نرفته بود و من نمي دانستم چرا همه دوست دارند او زودتر برود.چرا همه از رفتن خوششان مي آيد؟!

قرار بود تا ظهر برايمان خبر بياورند والان نيمه شب بود.دايي حسن گفت:"چرا اينقدر دير كردند!" خاله آذر گفت:"امروز تموم نشه،فردا...چه توفيقي مي كنه؟!" و مادر هنوز گريه ميكرد.خاله آذر ظرف حلوا را روي طاقچه گذاشت و دايي حسن يكي شان را برداشت و خورد.بعد قيافه اش در هم رفت و آهسته گفت:"تلخه".خاله اذر همانطور كه روسريش را جابه جا مي كرد،جواب داد:"مرگ حقه برادر،چه تلخ چه شيرين" ولي او هنوز نرفته بود. گره آخر را زدم و روي دوشم گذاشتم . براي من توفيق ميكرد، براي من فرق داشت ،براي همين بود كه گره اخر را زدم.براي همين مادر هنوز گريه ميكرد و من تا امامزاده يحيي دويدم

نيمه شب بود و همه جا تاريك. قالي را روي زمين گذاشتم،هنوز سبز بود مثل آن وقتها كه گره اول را زدم وحالا ضريح پر از گره شده بود و من يادم نمي آمد كدامشان مال من است،براي همين گره آخر را زدم و روي دوشم گذاشتم وتا امامزاده يحيي دويدم.صورتم را به ضريح چسباندم و زانوهايم را بغل گرفتم.تك تك گره هاي قالي را زير دستانم لمس كردم.يادم آمد كه مادر مي گفت:"گره آخر را كه زدي قربانش شوم از عرش كبريائيش پايين مي آيد و بازش مي كند.آنوقت ديگر نه من گريه مي كنم نه تو.آنوقت ديگر هيچ كس نمي رود" اما حالا نمي دانستم چرا همه از رفتن خوششان مي آيد و مادر هنوز گريه ميكند.چشمانم را بستم تا خودش بيايد و گره ام را باز كند...

با صداي شيوني كه از بيرون مي آمد، بيدار شدم. دستانم هنوز روي قالي بود و صورتم هنوز خيس خيس .بلند شدم تا از كنار پنجره بيرون را نگاه كنم.مادر هنوز گريه ميكرد و چيزي شبيه به تابوت روي دوش دايي حسن سنگيني. خاله آذر نگاهم كرد و آهسته گفت:"نگفتم؟!چه فرق مي كنه ،امروز يا فردا..."اشك در چشمانم حلقه زد.نگاهم به قالي روبه روي ضريح گره خورد...من كه گره آخر را زده بودم پس چرا  نيامد؟!چرا او رفت؟!چشمانم را بستم.انگار خاله آذر راست ميگفت.

                                        ***********************

و اما غزل:

 

و من به آخر اين جاده ميرسم،اكنون

مرا ببخش اگر غلت ميزنم در خون

 

مرا ببخش اگر ميروي و قبل از آن

به هر چه بود و نبودست ميشوي مديون

 

به روشنايي اين ماه مهربان سوگند

كه كار هر دويمان مي كشد شبي به جنون

 

وبعد توي تواريخ عهد دقيانوس

به ردپاي تو لبخند ميزند مجنون

..

..

..

 

يادمان باشد:خدا جانشين همه نداشتن هاست....

                                                                             بدرود...

+ تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:58 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

سلام

 

لطفا نظرات مربوط به پست قبل را در اين پست ثبت كنيد          ممنون

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:6 نويسنده ميترا السادات دهقاني |