|
چرا گرفته دلت...! مثل آنکه تنهایی... چقدر هم تنها !
| ||
|
یک کار کوتاه : چمدانم را که می بندم قطارهای جهان در ایستگاه تو متوقف می شوند ... [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 23:38 ] [ ميترا السادات دهقاني ]
" مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است " دوستان عزیزم سال نو رو به همه شما تبریک میگم و از خداوند بهترینها رو برای شما آرزو میکنم
پایدار باشید ... [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 0:49 ] [ ميترا السادات دهقاني ]
مرید پیر مغانم، زمن نرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد ... (حافظ شیرازی) ... ... ...
کنار فلسفه بافی برای یک چمدان رسید قصه ی ما ابتدای یک چمدان درست آخر دی ماه ِ سال ِ ... - یادت هست؟ گرفت دست تو را دستهای یک چمدان همان شبی که زمان ایستاد بر تقویم نشسته بود جهان در عزای یک چمدان که شام خیس تو بر روی میز یخ می زد ... ** که از اتاق تو آمد صدای یک چمدان ... وَ بعد رفتی و باران گرفت در آغوش تمام بغض مرا پشت پای یک چمدان چه فرق می کند از چشم هات افتادن وَ یا بدون تو از انتهای یک چمدان ! ... همیشه شاعری این دورها به یادت هست اگر مچاله، اگر لابه لای یک چمدان
... <<< دیگر به راستی می دانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را درهم می شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد، دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد. (درخت زیبای من- ژوزه مائوروده واسکونسلوس) .......................................................... **) قرمه سبزی خورشت غمگینی ست / که فقط روی میز یخ می زد ... الهام میزبان *) عمران میری [ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 22:45 ] [ ميترا السادات دهقاني ]
گذشت از سرِ من رودخانه ای بسیار و ردپای تو از ذهن ِ آن ور ِ بلوار کنار خستگی ِ میز و ساعت و تقویم به صندلی ِ تو لم داده شانه ی دیوار من از تویی که پر از رفتنی چه می خواهم ؟ تو از منی که به پایان رسیده ام ناچار قطار می رود و ایستگاه مانده و من؛ - مسافری که فراموش می شود هربار- که تف به هر چه که بعد از تو پیش می آید که تف به هر چه که در این جهان ِ لاکردار ...* ... عجیب نیست که در هیچ جای ِ این دنیا نمی رسند به هم کوچه های یک بلوار
>> پدر خیال می کرد آدم وقتی در حجره ی خودش تنها باشد، تنهاست. نمی دانست تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد... سمفونی مردگان-عباس معروفی ...................................... * هیــــــــــــچ کس جدی ام نمی گیرد/ تف به این روزگار لا کردار (صبا آقاجانی) [ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 21:19 ] [ ميترا السادات دهقاني ]
و هیچ ماهی ای هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود ... * * سهراب [ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 21:59 ] [ ميترا السادات دهقاني ]
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||