|
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگست...
|
تا چه حد اين حرفها را ميتواني حس كني؟
حس كني دارد دلم بسيار عاشق مي شود
...
...
بدون هيچ مقدمه اي:
باران گرفت و پنجره ها را با سیلی خاطرات تو جان بخشید
بعد از تو بغض کال مرا باران از داربست پنجره ها می چید
وقتی که این خیال ترک خورده تصویر چشمهای تو را گم کرد
وقتی که باد رد عبورت را از سنگفرش کوچه ما برچید
خرداد بود و دخترکی تنها از ارتفاع چشم تو می افتاد
می رفتی و تمام تو را تقدیر از روزهای بعد تو می دزدید
یکشنبه ها مقابل چشمانم تابوت چشمهای تو را می برد
حتی مزار خاطره های تو بر التماس بی رمقم خندید
این آخرین ترانه بعد از توست بگذار اعتراف کنم اینرا
آنروز ـ صبح اول آذر ماه ـ بدجور شانه های دلم لرزید
لبخند می زدی و خودم را در آرامش نگاه تو گم کردم
من عاشقانه خواستمت اما هرگز کسی صدای مرا نشنید
...
...
ب د ر و د
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آنوقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
...
...
امروز سه شنبه است:
پانزدهم اردیبهشت ماه یکهزارو سیصدو هشتادو هشت
...
...
...
خدا نخواست پرنده بدون پر باشد
که باغ سبز جوانیت بی ثمر باشد
خدا نخواست که آغوش گرم چشمانت
اسیر بی کسی چشمهای تر باشد
تو ساده می گذری از کنار من حتی
اجازه نیست که چشمم به سمت در باشد
چه سرنوشت غریبیست این که بعد از تو
کسی شبیه من اینطور دربه در باشد
کسی شبیه من اینطور بی قرار شما
کسی شبیه تو اینقدر بی خبر باشد
ب د ر و د
" يك نفرآمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دكمه هاي پيراهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود
حنجره اش از صفات آبي شط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتابهاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گلها كشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت..."
سهراب
...
غروب سال يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت رو به همه تسليت ميگم
خيلي دلم ميخواست توي اين روزها دست پر باشم اما نيستم نميدونم اسمش رو بايد تنبلي گذاشت، بي حوصلگي خستگي يا هر اسم ديگه اي كه بيشتر بهش بياد...اين چيزا مهم نيست مهم اينه كه الان دستهام از هميشه خالي تره .
كلي شعر نصفه و نيمه گوشه اتاقم كز كرده بودند كه به مناسبت سال جديد و رسم مزخرف خونه تكوني همشون رو دار زدم و توي يه قبرستان كوچيك به نام سطل زباله مدفونشون كردم.
حالا تنها چيزي كه برام مونده سه بيت از يه شعر نصفه و نيمه ست كه اينروزها دارم باهاش زندگي ميكنم :
سال هشتاد و هفت ميميرد همه دارند جشن ميگيرند
و پس از ان تمام ماهي ها كنج بغض اتاق ميميرند
سبزه ها ميروند بالاتر، تن اسفند ماه مي لرزد
سالي از راه مي رسد بي تو كه سرش به تنش نمي ارزد
چادرم خيس ميشود اما زير باران قدم زدن خوبست
گريه با طعم چشمهاي تو مثل يك چاي تلخ مرغوبست
...
سال هشتاد و هفت بهترين سال زندگي من بود سالي كه به اندازه هزار و سيصد و هشتاد و هفت سال بخشنده بود .توي اين سال قشنگي كه كم كم داره خاطره ميشه من چيزايي رو به دست آوردم كه سالها به دنبالش بودم شايد به همين خاطر هيچوقت منتظر سال جديد نبودم ولي با اين همه
سال جديد رو تبريك ميگم به همه اونهايي كه منتظرش بودن
...
...
التماس دعا
ب د ر و د
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار ابی دریای بیکران باشد
...
...
نه شعر نه داستان هیچی ندارم فقط اومدم که بگم چقدر برای یه گوشه نشستن و شعر گفتن دلم تنگ شده و اینکه اینروزا چقدر دلم گرفته وو چقدر تنها شدم که حتی رمق یه گوشه نشستن و کنار هم چیدن حرفای دلم رو هم ندارم.احساس میکنم دیگه حتی خدا هم منو نمیبینه شرایط خیلی بدیه کاش دچارش نشید
نمیام یعنی نمیدونم میام یا نه!دلم نمیخواد سال جدید شروع بشه و همین یه ذره دلخوشی که دارم توی اون ۱۳ روز لعنتی تبدیل بشه به یه انتظار طولانی حتی بیشتر از ۱۳ روز خیلی بیشتر.
خیلی دوست دارم بارون بباره اما نه مثل هفته پیش که تا زانو رفتیم توی گل. دوست دارم زیر بارون قدم بزنم و فکر کنم به اتفاقای قشنگی که هیچوقت قرار نیست بیفته و به چیزایی که ندارم و کاش داشتم.
دوست دارم اونقدر گریه کنم که صدام به اونطرف بلوار برسه اونطرف بلوار خیلی چیزای قشنگ هست که دوست داشتم داشته باشم اونطرف بلوار زندگی خیلی قشنگتره.اما گاهی اصلا گریه ام نمیاد شاید ....نمیدونم هیچی نمیدونم تنها چیزی که برام مونده اون دفتر خاطرات کوچولو و عکس صفحه چهارمشه.
وقتی به دور و برم نگاه میکنم یادم میاد که :
"این اخرین ترانه بارانست
در کوچه های منجمد اسفند
وقتی که هیچ نقطه وصلی نیست
باید که از نگاه شما دل کند"
اما ....
خیلی دلم میخواست همه چیز به حالت اول برمی گشت اما....کاش اینقدر تنها نبودم کاش فروغ کنارم بود کاش فرزانه کمی بیشتر می موند...کاش برای دیدن مهرنوش اینقدر منتظر نمیموندم کاش امنه اینقدر مشغله نداشت کاش همه چی تغییر می کرد
دنیا خیلی کوچیکه کوچیک کوچیک حتی کوچیک تر از این که دو نفر کنار هم زیر یه چتر سفید توش جا بشن.
خب حرفامو زدم البته نه همشو هیچ وقت اینقدر راحت توی این وبلاگ حرف نزده بودم شاید چون حالا دیگه خیلی خسته ام خسته تر از صحبت کردن به زبان معیار.
برام دعا کنید خیلی زیاد خیلی زیاد خیلی زیاد
...
...
ب د ر و د
هر كي مي پرسه حالمو مي گم همه چي عاليه
هيچكي نمي دونه چقدر جاي تو اينجا خاليه
...
...
...
...
و يك داستان:
هوا آنقدر سرد بود كه مجبور شد زانوهايش را بالا ببردو دستانش را دور ان قلاب كند.ساعت از نه گذشته بود.سلف را نيم ساعت پيش بسته بودند.خيلي وقت بود كه قيد شام خوردن را مي زد.خيلي وقت بود كه دستانش را دور زانوهايش قلاب مي كرد.خيلي وقت بود شبها روي اين نيمكت فلزي روبه پنجره مي نشست.پنجره كوچكي كه تنها زيباييش كسي بود كه سايه اش هر شب ، پنجره را تيره و روشن مي كرد.مريم از اين سايه زياد ميگفت. دوست داشت به مريم تلفن كند،دوست داشت ، اما يادش آمد كه مريم يكسال تمام است آنطرف نرده ها زندگي مي كند..يادش آمد كه مريم يكسال تمام است خانه كوچكي دور از اينجا دارد.دور از اينجا و دلتنگي هايش.خانه كوچكي در بهشت زهرا.خانه كوچكي كه حتي تلفن نداشت.اشك روي صورتش را پاك كرد.ساعت از نه گذشته بود.يكبار ديگربه همه دلخوشي هاي كوچكش نگاه كرد، به آنطرف نرده ها ، به پنجره كوچك روبه روي نيمكت و سايه ي نيمه جاني كه پشت شاخ و برگ درختان كوچه پنهان بود، همان درختان خوشبختي كه هر روز عبور اين سايه نيمه جان را مي ديد. سرش را بين دستانش برد و انگشتانش را رو شقيقه اش فشرد. از روي نيمكت بلند شد و خودش را كشان كشان به پله هاي ساختمان رساند.خواست بالا برود كه چشمش به تابلوي ورودي افتاد:"مركز نگهداري از دختران بي سرپرست آفتاب...تاسيس1360"
...
...
ب د ر و د
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
وتنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اينست
...
...
...
با يك داستان كوتاه به روز مي شوم:
داشتم توي سالن راه مي رفتم كه مريم روبرويم سبز شد. همين كه چشمش به چشمانم خورد خنديد و گفت: " بالاخره شاگرد اول شدي ديگه! كلك چرا نگفتي؟ نترس ما كه شيريني نخواستيم." لبخندي زدم و در حاليكه كيفم را روي شانه ام جا به جا مي كردم از مقابلش كنار رفتم.ديگر برايم مهم نبود. مريم شانه هايش را بالا انداخت و دنبالم آمد
به مادرم قول داده بودم درسم را خيلي خوب بخوانم.قول داده بودم اولين كسي باشد كه كارنامه ام را مي بيند.قول داده بودم دكتر شوم و همه را مجاني ويزيت كنم. اين قول را همان روزي دادم كه بابا مجبور شد دوچرخه اش را بفروشد تا داروهاي مادرم را بخرد.همان وقتي كه داشتم خون روي صورت بابا را پاك مي كردم.همان زخمي را كه صاحب خانه روي صورت بابا نشانده بود.همان وقتي كه مادر آنقدر سرفه كرد كه مجبور شديم او را به بيمارستان ببريم.
اما حالا ديگر هيچ چيز مهم نبود.به مادرم قول دادم اولين كسي باشد كه نمره هايم را مي بيند.كارنامه ام را تا كردم و توي كيفم گذاشتم.
از ورودي مترو كه پايين رفتيم.مريم پرسيد:" كدام ايستگاه پياده مي شي؟" گفتم:"بهشت زهرا"
..
...
...
خداوند به هر پرنده اي دانه اي ميدهد، اما آن را داخل لانه اش نمي اندازد...
ب د ر و د
گوش كن
جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان، كفش پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي ست در آنجا كه تو را خواهد گفت:
"بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق ترست"
"سهراب"
...
...
...
كمتر از شش ماهه كه شروع به نثرنويسي كردم و دارم سعي مي كنم كه اين نوشته ها درقالب داستان (كوتاه )در بياد،اين اتفاق نمي افته مگر با راهنمايي شما...
...
...
"چراغ سبز شد"
زانوهايم را بغل زدم و روي جدول كنار خيابان نشستم،همه چيز عادي بود،
همه كس و همه چيز.
اكبر جعبه كوچك ترازويش را بغل گرفته بود و مجتبي كيسه فال ها را.
مريم مدام خميازه مي كشيد.بار دومي بود كه مي ديدمش.تازه كار بود،
دلم برايش مي سوخت،مثل تو كه دلت برايم مي سوخت،وقتي ترمز
مي زدي وقتي مجبور بودي ترمز بزني وقتي دلت مجبور بود برايم
بسوزد.مريم سرش را روي شانه ام گذاشت.حسن سيگارش را روي زمين
انداخت ونيم خيز شد تا خيابان را برانداز كند. درست مثل تو، كه اول مرا
برانداز مي كردي بعد دلت ميسوخت وقتي مجبور بودي ترمز كني و گلهاي
پلاسيده پشت شيشه را...بخري
حسن ابروهايش را درهم بردو زير چشمي نگاهم كرد
سرم را بي تفاوت برگرداندم.مريم چشمهايش را باز كرد و من دلم دوباره برايش
سوخت.
حسن مرا دوست داشت ... خيلي زياد...اندازه سيگارهايش ...و من خوب
مي دانستم كه يك روز مرا هم له مي كند شبيه سيگارهايش.
داشتم مريم را بلند مي كردم كه مصطفي ترمز كرد مثل هميشه جا نبود.ما ايستگاه
آخر بوديم.دسته گلها را برداشتم و خودم را به زور جا دادم. با اينكه ديشب پاي
گلها آب نريخته بودم گلها تازه تر بودند تازه تر از هرروز.
مي خواستم بگويم يعني بايد همه چيز را مي گفتم. همه ي ان چيزهايي را كه
نمي دانستي و من خوب مي دانستم.بايد ميگفتم حتي اگر تفاوتي نمي كرد،
حتي اگر تو مي رفتي و منمثل هميشه تنها مي ماندم.
به چها راه رسيديم،همه پياده شدند.حسن دستم را گرفت تا پايين بيايم و من
دست مريم را.هنوز وقت داشتم...هنوز يك ربع ديگر باقي مانده بود.موهايم
را مرتب كردم و روسريم را محكم.
قرار بود اتفاق عجيبي بيفتد خيلي عجيب ... بايد دلشوره مي داشتم...گونه هايم
بايد سرخ تر مي شد و تنم ...انگار بايد به رعشه مي افتاد.
قرار بود اتفاق عجيبي بيفتد اما من آرام بودم خيلي آرام، شبيه حسن، وقتي سيگار
مي كشيد و مرا تماشا مي كرد.
صورتم را برگرداندم، داشتي مي آمدي...ربان موهايم را باز كردم و به سرعت
دور دسته گلها پيچيدم.ايستادي ،نگاهت كردم تمام استخوانهايم از درد ناليد...
پاهايم سست شد و دستانم منجمد.ناي ايستادن نداشتم ،سرم را روي شانه هاي
مريم گذاشتم اتومبيلت شبيه يك باغ گل بود درست شبيه يك باغ گل.تو
مي خنديدي .از پشت پنجره. به من نه...به دختري كه كنارت بود.
چراغ سبز شد،حسن داشت سيگارش را له مي كرد و تو... مرا.
يادمان باشد كه: خدا جانشين همه نداشتنهاست........
ب د ر و د
مرا پناه دهيد
اي اجاقهاي پرآتش-اي نعل هاي خوشبختي
و اي سرود ظرفهاي مسين در سياهكاري مطبخ
و اي ترنم دلگير چرخ خياطي
و اي جدال روز و شب فرشها و جاروها...
...
...
...
قبل از هر چيز بزرگترين عيد شيعيان "غدير" رو بهتون تبريك ميگم.يادمون باشه كه غدير مياد تا ما يكباره
ديگه مسئوليت شيعه بودن رو به خاطر بياريم
...
...
به قول يكي از دوستان، موتور از رده خارج شعر ما خيلي وقته كه خاموش شده.با اين همه اين چهارپاره
رو تقديمتون ميكنم.اين روزها اونقدر خسته و افسرده هستم كه حتي شعر رو كه هميشه مايه آرامش
روانم بوده فراموش كردم.اين چهارپاره نيم ساعت قبل از به روز رساني وبلاگ متولد شده.ضعفهاش رو به
بزرگواريتون ببخشيد...بايد بيش از اينها روش كار كنم
به قول فروغ:
"ميان پنجره و ديدن، هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم؟؟"
امشب تمام زندگيم را بغل زدم
دارم به سمت هيچ سرازير مي شوم
اين جاده ها به غربتم ايمان مي آورند
وقتي كه از تمام خودم سير مي شوم
خاكستر حيات مرا باد مي برد
هجده بهار تلخ مرا چنگ مي زنند
وقتي كه حاجيان دو چشمان روشنت
تنديس خاطرات مرا سنگ مي زنند
بر شانه هاي كوچك من ردپاي تست
داري درخت مي شوي و بار مي دهي
داري درخت مي شوي و روي شاخه هات
گنجشكهاي قلب مرا تار مي دهي
احساس ناگوار مرا شخم مي زني
در چشمهات بذر جدايي نهفته است
در چشمهات دختركي سرد و بي قرار
در گور خيس فاصله اي دور خفته است
دارم سقوط مي كنم و فكر مي كنم
شايد دوباره دست برايم تكان دهي
شايد دوباره فاصله ها خط خطي شوند
در دستهات دست مرا هم امان دهي
اما نه،اتفاق مي افتد: تو نيستي
من دارم از تمام خودم سير ميشوم
اين جاده ها به غربتم ايمان مي آورند
دارم به سمت هيچ سرازير مي شوم
**********
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
بدرود....
چه اسمان عجيبي ..
سفر
بهانه اغاز منتهي شدن ست
به يك حقيقت خاموش در سكون مانده...
حرفي نيست يعني حرفي براي گفتن نداريم و تنها به اعجاز چشمان يكديگر ادامه مي دهيم و زنده مي مانيم.زنده ماندن را غريزه به ما آموخت و زندگي كردن را؟؟!!!
و مرگ را؟؟!مرگ را زندگي كردن به ما مي آموزد و اكنون كه ما از صرف اين فعل عاجزيم ايا چگونه ممكن است به حقيقت زيباي مرگ زيبا بنگريم...
(( يك دقيقه سكوت به احترام تو،، كه امروز بر روي ابرها قدم مي زني ))
دور از تمام آنچه مرا قد كشيده است
دارم ميان كودكيم تاب مي خورم
دارم براي مجلس ترحيم چشمهات
كپسول هاي قرمز كمياب مي خورم
..
..
..
هميشه راه گريزي هست..گريز از خويش و پيوستن به كسي كه لايق پرستيدنست...حتي وقتي دستهايت به اسمان نمي رسد حتي وقتي پرنده نيستي و بال نداري و پرواز را نمي داني... هميشه راهي هست ....
دستهايم به آسمان نرسيد به ضريح تو دست خواهم برد
من همان كفتر سياهم كه گوشه گنبد طلايت مرد
**
**
**
خيلي سخته به دوش كشيدن احساس تلخي كه من اين روزها دارم و شايد شما هم تجربه كرده باشيد.وقتي با هزار اميد و ارزو پله هاي دانشگاه رو بالا ميرين.با كلي بدبختي اتاق نهاد رو پيدا مي كنين ،كلي فرم پر مي كنين تا بالاخره تبت نام شين
سختتر از اون انتظاريه كه يك هفته بايد به دوش بكشين تا بالاخره ببينين چي ميشه؟
به سفارش خيليا توي اين يه هفته به همه امامزاده ها سر ميزنين و كلي نذر و نياز مي كنيد.كلي دعا،مناجات...و كمر دونه هاي تسبيحي كه زير دستاتون اروم اروم خم ميشه..
بعد از يه هفته با هزار دلهره بهتون خبر مي رسه كه امسال هم نشد..نشد كه برين...من ديگه به اين نشدنها عادت كردم ...به اين كه خدا دوس نداره يكي مثه من پاشو توي خونه قشنگش بذاره
من به اين نشدنها عادت كردم
من به اين نشدنها خيلي وقته عادت كردم
..
..
..
..
خيلي وقته نتونستم شعر بگم.چند بيت از يه شعر نيمه كاره رو تقديمتون مي كنم.ان شاء الله كاملش رو توي پستهاي بعدي مي خونيد:
گيسوان نسيم پيچيده ست در حرير غبار پنجره ها
عصر يك روز سرد پاييزيست دل من داغدار پنجره ها
التماس مرا بغل كرده ردپايي كه در تصرف توست
رفتي و ابتداي جاده شبي دست باران تمام من را شست
گم شدي در هميشه ي پاييز،در ميان سكوت وحشي دشت
و تو باران شدي و من هرگز به مسير تو برنخواهم گشت
پشت پاي تو اشك مي ريزم نذر سالم رسيدنت به بهار
نذر پايان گرفتنم پشت بغض پاييزهاي ماتم دار
......
......
......
......
يادمان باشد:
بزرگترين شكست،تلاش براي فاش كردن رازهاييست كه ديگران از دركش عاجزند
بدرود
گرچه چشمان تو جز در پي زيبايي نيست
دل بكن،آينه اينقدر تماشايي نيست
حاصل خيره در آيينه شدن ها ، آيا
دوبرابر شدن غصه تنهايي نيست؟
..
..
..
بدون هيچ مقدمه اي با يك غزل به روز ميكنم:
مجنون مهربان غزلهايم،صحراي بي قرار، خداحافظ
دل مي كنم ز وسعت چشمانت،داراي بي قرار،خداحافظ
طي كرده ام شقاوت بودن را از ابتداي رويش گندم زار
اي سيب هاي درهم خون آلود،حواي بي قرار، خداحافظ
اين ابتداي ساده ي خوشبختي ست،آغاز ناگهان بهاري سبز
آه اي تمام خويشتنم اي عشق،ليلاي بي قرار، خداحافظ
پس مانده هاي بغض و سكوتم را در گورهاي خيس بخشكانيد
وقتي كه هيچ نقطه وصلي نيست،روياي بي قرار، خداحافظ
ديروزها خلاصه ي تبداري،امروزها رها شده در ديروز
ديگر چه سود منتظرت بودن؟! فرداي بي قرار، خداحافظ
بايد براي رد قدم هايم دستي تكان تكان بدهم از دور
مي كوچم از ديار نفسهايم،دنياي بي قرار، خداحافظ
...
...
هر انچه اتفاق مي افتد بنا به دليلي ست.............بدرود