مثل آنکه تنهایی... چقدر هم تنها !

 

دلم یک ترانه ی غمگین خارجی می خواهد 

با زبانی که نمی فهمم چیست 

می خواهم به دردی که نمی دانم چیست  زار زار گریه کنم 

(بهرنگ قاسمی) 

.  

چارپاره ی تقریبا جدیدم: 

تو هم شبیه تمام مسافران جهان

در ایستگاه نشستی قطار منتظر است

که بود کفش تو را جفت کرد تا بروی؟!

که بود ساک تو را نیمه های شب می بست؟! 

کدام آیه نوشته که رفتنت حق است؟!

کدام آینه ای آب پشت پایت ریخت؟!

کدام پنجه ی تقدیر روی صورت من

نقاب یک زن بسیار منطقی آویخت؟! 

کدام خانه در این شهر عاشق تو نبود؟

بگو کدام خیابان و کوچه؟ چند پلاک؟

تو رفته ای و پریده ست عطر ادکلنم

کنار آینه دیدم شکسته شیشه ی لاک 

دقیق، آه، ندادنم چه روزی از دی ماه

کدام برف به من گفت شانه ام لخت است

کدام باد خبر داد دور بازویت

دوباره موی زنی بی قرار و آشفته است! 

کدام پنجره را وا کنم نگاه کنم؟

بگو کجای جهان نیستم که برگردی؟

چه آرزوی محالی، بعید می دانم

که در نگاه تو من کیستم که برگردی! 

دلم گرفته به کاری نمی رود دستم

نه گردگیری و نه پختن دوباره ی شام

دلم گرفته فقط می روم که پهن کنم

هوای پیرهنت را به روی شانه ی بام  

 

(میترا السادات دهقانی- خرداد94)

+ تاريخ شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 2:51 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 و رفتم و رفتم، نه به جایی، که نمی دانستم کجا. رفتم و رفتم تا اینجا نباشم که هرگاه می بینم طلوع امروز را در همان جایی هستم که دیروز نیز بودم، از زبونی و بیهودگی خویش بیزار میشوم.


دکتر شریعتی

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:43 نويسنده ميترا السادات دهقاني |



یه روز اگه بزرگ شم، میخوام از هیچی نترسم...



ادامه می دهم این راه را قدم به قدم

به انتهای غم انگیز قصه های بدم

فرار می کنم از هر کسی شبیه تو بود

فرار می کنم از هر کسی شبیه خودم

که پشت چهره ی خوشحال و راضی از همه چیز

همیشه یک زن تنهای در قفس بودم

تو مکث می کنی و دکمه هاتو می بندی

و دور می شوی از دستهای من، کم کم

شبیه این همه آدم که خسته از همه چیز

عبور کردند هر روز از مقابل هم

...

بلند می شوم از روی تخت سمت حیاط

مباد خواب عمیق  تو را به هم بزنم


میترا السادات دهقانی- اسفند91

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 1:27 نويسنده ميترا السادات دهقاني |

 

مادرم زاده است من را تا

                            شاعر روزهای بد باشم ...

 

 

بعد از یک سال و چند ماه دوری از شعر:

 

تا کجا روی سینه ام باید، ردی از دستهای رد باشد؟

 زندگی هم درست آن چیزی، که به این خانه سر نزد باشد

 

پشت درهای بسته ی دنیا ، تکیه دادم به فکر این که چرا

سهمم از جاده های چشم به راه، این دو تا پای نابلد باشد!

 

آب این شهر را کجا برده؟! کوچه ها غرق در فراموشیست

کاش انگشت کوچکم تا صبح، می توانست توی سد باشد

 

روی این تختِ سردِ یک نفره، خیره ماندم به برزخ دنیا

هیچ فرقی نمی کند با من، روی این تخت اگر جسد باشد

 

درد، دیروز درد، فردا درد، همه ی روزها و شب ها درد

درد بیست و دو سال تنهایی، می توانست تا چه حد باشد؟

...

خواستم پا شوم از این کابوس، دست های تو را بغل بکنم

سرنوشت عجیب شاعرها، باید اما همیشه بد باشد

 

 میترا السادات دهقانی - آبان ۹۱

+ تاريخ چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:52 نويسنده ميترا السادات دهقاني |
 

 

آه ... یک روز همین اّه تو را می گیرد

                                             گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 

فاضل نظری

 

 

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:19 نويسنده ميترا السادات دهقاني |